پُشتِ اَبر

Covered by the Cloud

هرمزهدایت   Hormoz Hedayat

 

 

           

در این برگ به "ناگفته ها" و هم‌چنین به روی‌دادها و گفت و گوهایِ به‌روز پرداخته می‌شود.

 

 

 

1

 ،پانویسِ ایماژِ بالا

که همراه گفت وگو

چاپ شده است و

درچیدمان سایت

دراینجا جای گرفته است

 

2

 

1

3

 

2

 

2

 

 

 

از آن‌جا که این‌گزارش به‌گونه‌یِ "عکس"در این‌جا

آمده‌ و ویرایش‌پذیر نبوده است، پوزش می‌خواهد 

 

 

 

 

 

هرمز هدایت در گفتگو با مهر:

فنی‌زاده به عروسک‌ها جان می‌بخشید/ او با عشق و خلاقیت کار می‌کرد


شناسهٔ خبر: 3862428 - 
هرمز هدایت کارگردان تلویزیون و تئاتر با ابراز تاسف از درگذشت دنیا فنی‌زاده، او را هنرمندی خلاق دانست که با عشق به عروسک‌ها جان می‌بخشید.

هرمز هدایت صداپیشه و کارگردان در حوزه کار عروسکی در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به سال ها حضور دنیا فنی زاده  در حرفه عروسک گردانی یادآور شد:  دنیا فنی زاده در کار خود تک و نمونه و فوق العاده خلاق بود. او مهارت و چیرگی و عشق خاصی در کارش داشت.

وی ادامه داد: عشق است که خلاقیت می آورد ولی متاسفانه او در این سال های آخر رنج بسیاری کشید و باز هم با همان دستش کار می کرد.

این کارگردان مجموعه های تلویزیونی درباره درگذشت دنیا فنی زاده یادآور شد: رفتن فنی زاده ضایعه ای است که من نمی دانم گردن چه کسی است. او از کسانی بود که ما لقب موتور محرکه کار را در بخش عروسک گردانی به او می دادیم.

وی با اشاره به روحیه فنی زاده در نپذیرفتن شرایط بیماری خود عنوان کرد: او یک هنرمند اصیل بود و به همین دلیل هم دوست داشت خودش همچنان عروسک گردانی شخصیت کلاه قرمزی را بر عهده داشته باشد. به طور مثال چندی پیش هم با درگذشت جعفر والی مواجه بودیم که مدتی پیش از آن از من و یکی دیگر خواسته بود در نمایشی به کارگردانی او بازی کنیم.

هدایت در پایان گفت: از روی شخصیت هایی که فنی زاده عروسک گردانی آنها را بر عهده داشت می توان پی برد که او چقدر توانمند بوده است. عروسک گردانی کار بسیار سختی است و او واقعا به عروسک ها جان می داد.

خبرگزاری

مهر

عطیه مؤذنی

 

 

 

 هرمز هدایت Hedayat Hormoz

Jafar Vali  جعفر والی

ایرج راد  Iraj Rad

 

جعفر والی تئاتر به فجر می‌برد

جعفر والی نمایشدرگوش سالمم زمزمه کنرا درجشنواره‌ی تئاترفجر بهصحنهمی‌برد.

این هنرمند پیشکسوت تئاتر که قرار بود آذرماه نمایش خود را در سالن سایه تئاترشهر اجرا کند، در شرایطی که به دلیل آلودگی هوای تهران و ناراحتی قلبی چندان سرحال نبود، در گفت‌وگویی با ایسنا بیان کرد: این روزها در حال تمرین نمایش در گوش سالمم زمزمه کن هستیم تا آن را در دو شب پایانی جشنواره تئاتر فجر به صحنه ببریم و بعد اجرای عمومی را پس از جشنواره، در تئاترشهر آغاز کنیم.

او گفت: این نمایش دو پرسوناژ دارد و داستان آن درباره‌ی دو پیرمرد مهاجر است که قصد دارند خودکشی کنند، اما تصمیم می‌گیرند به همین بهانه روز آخری را که زنده هستند، حسابی لذت ببرند.

والی افزود: نقش این دو پیرمرد را هرمز هدایت و ایرج راد بازی می‌کنند.

وی همچنین اضافه کرد که در این فاصله باقی مانده تا زمان اجرای نمایش، سفری هم به خارج از کشور دارد تا ادامه‌ی درمان خود را در کشوری دیگر پیگیری کند.

والی پیش از این نمایش‌های آی با کلاه آی بی کلاه، چوب به دست‌های ورزیل و گاو را اجرا کرده بود. او در سال‌های اخیر با بازی در دو نمایشاتاق شماره شش نوشته خسرو حکیم رابط بر اساس اثری از چخوف و ویتسک؛ یک داستان ناتمام نوشته بوشنر هر دو به کارگردانی ناصر حسینی‌مهر روی صحنه رفت.

 

 

گفت و گو با الکا هدايت به بهانه اجراي نمايش دايره و تکنيک‌هاي به کار رفته در ساخت عروسک‌هاي آن؛
الکا هدايت، امروز در مقام نويسنده و کارگردان نمايش دايره را در بخش ويژه خانواده (عموم) با مدت زمان 45 دقيقه در دو نوبت 18 و 20:15 در سالن سايه مجموعه تئاترشهر اجرا خواهد کرد.

الکا هدايت، صداپيشه کپلک و موشموشک در فيلم سينمايي شهر موشها 2 در مورد طرح داستاني نمايش دايره ميگويد: داستان اين اثر در مورد دختربچهاي است که مادرش به دور او دايرهاي ميکشد و ميگويد: هر زمان خودش در خانه نيست او حق خروج از اين دايره را ندارد. دخترک در درون دايره شروع به نقاشي کشيدن با مداد رنگيهايش ميکند و زرافهاي ميکشد که گردنش از دايره بيرون ميزند. دختر سوار زرافه شده و به جستوجوي دايرهاي بزرگتر ميپردازد.... مخاطبان ميتوانند ادامه آنچه براي اين دختر و زرافهاش رخ ميدهد را امروز در دو نوبت 18 و 20:15 در سالن سايه ببينند.

فرزند هرمز هدايت و آزاده پورمختار در مورد تکنيکهاي مورد استفاده در ساخت عروسکهاي نمايش دايره ميافزايد: من پيش از اين نمايش دايره را در دومين دوره از جشنواره ميکروليو به سرپرستي حسن معجوني اجرا کرده بودم. در نتيجه تکنيک کار من همچنان استفاده از ميکروتئاتر است هرچند که مسلما براي حضور در جشنواره تهران-مبارک تغييراتي در آن ايجاد شده است. به جز ميکروتئاتر از عروسکهاي دال هم استفاده کردهام که طراحي و ساخت آنها بر عهده منير مولويزاده بوده است.

نويسنده و کارگردان نمايش ترانههاي کودکيبه سرپرستي سودابه سالم در تالار وحدت در توضيح تکنيک ميکروتئاتر و دال ميگويد: همانطور که ميدانيد ميکرو به معناي کوچک کردن است اما چون اين کوچک کردن جنبهاي نسبي دارد از تئاتري به تئاتر ديگر متفاوت است. در دايره ميکرو به معناي اندازههاي روي ماکت است. ما در اين نمايش، دو صحنه خواهيم داشت. يکي از اين صحنهها به اندازه صحنه واقعي است و صحنه ديگر بسيار کوچک و دايره شکل است که عروسکهايي به اندازه کف دست در آن بازي ميکنند. به دليل اندازه کوچک اين صحنه، دوربيني در آن نصب ميشود و از ويدئو پروژکشن استفاده خواهيم کرد.

بازيگر نمايش عروسکي آتشبس به کارگرداني فرناز بهزادي در مورد مفهوم عروسکهاي دال و تعداد بازيگران دايره نيز ميگويد: عروسکهاي نمايشي براساس تکنيکهاي متفاوتي اعم از بونراکو، دستکشي، انگشتي و غيره ساخته ميشوند اما عروسکهاي دال شبيه عروسکهاي بازي بچهها است. به اين معنا که نه باتومي به آنها وصل است و نه دستي در آنها ميرود. بازيگران نمايش دايره 11 بچه بين فاصله سني هفت تا 10 سال هستند.

او که حدود چهار يا پنج سال است که به صورت تخصصي نزد سودابه سالم و در آموزشگاههاي ودا و رود در حال تدريس نمايش و موسيقي به کودکان است و پيش از آن نيز از هجده سالگي سابقه تدريس به کودکان در حوزههاي نمايش و موسيقي را داشته است ادامه ميدهد: کارکردن با کودکان بسيار لذتبخش است و اين نکته به رها بودن و صاف و سادگي آنها برميگردد. در عين حال بودن در اين مسير به صبر و تحمل بسياري نيازمند است که واسطه علاقهام به کار کردن با آنها اين نکته را نيز پذيرفتهام.

الکا هدايت در پايان و در مورد پيشنهادش براي بهتر شدن روند برگزاري جشنواره ميگويد: به نظر من مسئله اساسي، بحث بودجه است که بسيار اذيتکننده است. مرضيه برومند به همه گروههاي حاضر در جشنواره بسيار لطف داشت و از همگي حمايت کرد اما همه ما ميدانيم که بار بحث بودجه بر عهده مديران بالادستي است که بايد بدانند بودجه جشنواره عروسکي نسبت به هزينههاي آن بسيار کم است. همه ما نسبت به هزينه فوقالعاده زياد توليد يک نمايش عروسکي واقف هستيم و به جرات ميتوانم بگويم که هزينه توليد آن نسبت به ساير گونههاي نمايشي بسيار بيشتر است و زمانيکه بودجهاي داده نميشود رشدي هم صورت نميگيرد.

 

 

"گفت و گو"

 از سویِ "نگار حسین‌خانی"خبرنگارِ"همشهری‌محله"

  انجام شده، و شنبه 8آبان 95 درهمین رسانه چاپ شده است

   بخشِ"1"آن(عکس)، از رویِ نشریه و بخشِ"2"آن که دربرگیرنده‌یِ"گفت و گو"است،

    ازسایتِ درپیوند کپیهبرداری گشته‌است.

 

عکاس: علیرضا طهماسبی

1

2

دلمان شهری سفید می‌خواهد

نویسنده: نگار حسینخانی
با کسانی قرار گذاشته‌ایم که بخش بزرگی از رویاهای کودکی خیلی از ما را هر روز با خود در کوچه‌پسکوچه‌های این شهر حمل می‌کنند و به خانه می‌برند و ما همچنان خواب آن روزها و عروسک‌هایمان را می‌بینیم...
1395/08/08
 با کسانی قرار گذاشته‌ایم که بخش بزرگی از رویاهای کودکی خیلی از ما را هر روز با خود در کوچه‌پسکوچه‌های این شهر حمل می‌کنند و به خانه می‌برند و ما همچنان خواب آن روزها و عروسک‌هایمان را می‌بینیم. حس اینکه خالقان عروسک‌های کودکی‌مان در کوچه‌پسکوچه‌های این محله راه می‌روند، نفس می‌کشند و زندگی می‌کنند شورآفرین و هیجان‌انگیز است. انگار سر را در قاب کوچک تلویزیون کرده باشیم و آن گوشه مرد و زنی را ببینیم که دارند از زبان عروسک‌ها با ما حرف می‌زنند. مدرسه موش‌ها، هادی و هدی، خاله قورباغه، زی‌زی‌گولو،‌ هاپوکومار و خیلی از عروسک‌های دیگر را هرمز هدایت و آزاده پورمختار به ما هدیه دادند. آنها سال‌هاست ساکن محله ما هستند. آنقدر که می‌توانند از نیم قرن زندگی در محله بگویند و ما را دوباره به روزگار کودکی برسانند. با آنها در خیابان پاسداران و در یکی از کافه‌های نزدیک به خانه‌شان در محله قرار گذاشتیم و از بزرگ شدن در محله‌های این شهر حرف زدیم.

از شیخ بهایی اصفهان تا پاسداران تهران
هرمز هدایت، دهم تیر ۱۳۲۴ در اصفهان متولد شد. بازیگری، کارگردانی، نویسندگی، طراحی، آموزش، داوری در جشنواره‌های مختلف باعث شد تصویر زنده‌ای از چهره و صدای خود در ذهن ما کودکان دیروز به جای بگذارد.
خانه‌ ‌ما، در میانه و بَرِ پایینی خیابان شیخ بهایی سپاهان جای گرفته بود، درِ دو لنگه‌ خانه، به گُل میخ‌، کوبه‌، کلون و دیگر نشانه‌های آشنای روزگارِ خودش آراسته بود. دو سوی در‌گویی دو سکوی خوش‌تراشِ سنگی از خانه نگهبانی می‌کردند. دَمی‌که در گشوده می‌شد، پرتوهای نور از خیابان شیخ بهایی به راهرو بلند و نیمه تاریکی می‌تابید که ما را به‌چهار دیواری خانه رهنمون می‌کرد. این وصف دقیقی از خانه کودکی‌های او در اصفهان است. خانه‌ای که 38 سال پیش جای خود را به خانه دیگری در نگارستان هفتم خیابان پاسداران داد. آن هم به خاطر حضورش در کنار یار همیشگی زندگی‌اش آزاده پورمختار.
پورمختار دانشجوی روان‌شناسی کودک ‌بود و به گفته هدایت این آشنایی آنها به زمانی بر می‌گشت که کار آموختن نمایش به دانشجویان (مدرسه‌ عالی شمیران) را شروع کرده بود. داستان پورمختار اما با کوچه‌پسکوچه‌های این محله کمی متفاوت رقم خورده است. به قول خودش 49 سال است در این محله زندگی می‌کند. برای او محله مفهومی از همان پیاده‌روی‌ها در بلوار شهرزاد و دبیرستان چهارم آبان است که بعدها به فردوس تغییر نام داد و دخترانش نیز همانجا درس خواندند. پورمختار می‌گوید: 13 ساله بودم که به این محله آمدیم. حالا 63 ساله‌ام. خیلی چیزها در این محله تغییر کرده، هوا، ترافیک، نمایی که ما آن روزها از کوه داشتیم و حتی خانه‌هایی با سرستون‌های گچبری شده.

پاتوق‌مان؛ خانه!
بهانه ماندن در محله، حالا مادری است که دیگر با خانه‌اش اخت شده و سر رفتن به محله‌های دیگر تهران را ندارد. پورمختار می‌گوید که پس از ازدواج طبقه بالای خانه پدری ساکن شدند، اما برای مدتی از محله رفتند و با درگذشت پدر و تنها بودن مادر دوباره به همان خانه بازگشتند. هدایت حرف‌هایش را کامل می‌کند: درست همان خانه در کوچه سرهنگ‌ها با فراوانی گنجشک‌هایش. هدایت اسم کوچه را گذاشته بود کوی سرهنگ‌ها. می‌گوید: این کوچه را به نام سرهنگ‌ها نامگذاری کرده بودم. همسایه‌های ما عده‌ای سرهنگ بودند که خیلی از آنها دیگر یا فوت شده‌اند یا رفته‌اند. خانه‌های آجری بانک مرکزی هم آنجا بود. آن زمان رابطه همسایگی بیشتر و گرم‌تر از حالا بود. الیکا و اُلکا دختران‌شان هم در همین محله بزرگ شده‌اند. الیکا گرافیک می‌خواند و در فرانسه زندگی می‌کند و گاهی به ایران می‌آید و در همین خانه مستقر می‌شود. الکا دختر کوچک‌تر هم راه پدر و مادر را ادامه داده و در شهر موش‌های2 صدا پیشه یکی از  عروسک ها است. پورمختار می‌گوید: اسم این خیابان پیش‌ترها سلطنت‌آباد بود. ما به این محله و دسترسی‌هایش عادت کرده‌ایم. البته اگر روزی بخواهم دیگر در این محله نباشم دوست ندارم در جای دیگری از تهران زندگی کنم. آن زمان شاید به شمال کشور بروم. پاتوق‌شان این روزها که محله شلوغ شده خانه است و اگر بخواهند بیرون بروند سعی می‌کنند در سالنی از سالن‌های تئاتر شهر، نمایش ببینند. هر چند ارتباط‌شان با محله همچنان برقرار است.

ما اگر شهردار بودیم؟!
در کافه‌ای نزدیکی خانه‌شان قرار گذاشتیم تا بتوانیم کمی در محله با هم قدم بزنیم. هدایت می‌گوید: خوبی محله ما چند دسترسی خوبی است که شاید برای زندگی در هر محله‌ای لازم باشد. فرهنگسرای رسانه، فروشگاه‌های بزرگ محلی، درمانگاه و... اما ما کم‌کم داریم از محله خوب تبدیل می‌شویم به محله خوب، بد، زشت. شلوغی بیش از اندازه این روزهای محله به زشتی محله‌مان دامن زده است. می‌خواهیم بدانیم که اگر شهردار بودند چه پیشنهادهایی می‌کردند که شهر بهتری داشته باشیم. هر دو کمی فکر می‌کنند و هرمز هدایت می‌گوید: دو راهِ صنفی و شهری‌ـ عمرانی را در پیش می‌گرفتم. آن بخش پیشنهاداتم که به شهر مربوط است ارتباط مستقیمی به نظم دارد. آن بخش صنفی شاید پیشنهاد ایجاد پاتوقی فرهنگی برای کسانی چون ماست که بتوانیم داشته‌هایمان را با دیگران و هم‌محلی‌هایمان در میان بگذاریم و بیشتر با هم در ارتباط باشیم. مثل تقویت سراهای محله‌ها که البته باید متمرکز و قوی‌تر عمل کنند و با هنرمندان محله خود در ارتباط باشند. این ‌سراها می‌توانند تاریخ زنده محله‌ها را به خود جذب و حفظ کنند. مثلاً روزگاری نجاری‌ها و مشاغل دیگری در این محله بود که نگهبان تاریخ محله به حساب می‌آمدند. شاید باید بیشتر مراقب این مشاغل بود. مراقبت از معماری و بنا هم از دیگر برنامه‌هایم می‌شد. پورمختار اما دغدغه‌اش بیشتر ترافیک منطقه است. چیزی که منطقه ما همواره با آن درگیر بوده. او می‌گوید: این اصلاً درست نیست که طرح زوج و فرد می‌گذارند و بعد آن را می‌فروشند. کاش نظمی در ترافیک ایجاد کنند. آن روزگار این محله‌ها خیلی خنک بود و هوای مطبوعی داشت. منطقه‌ای با کوچه‌های باریک که خانه‌هایی پر درخت داشت. خنکای محله را ربوده‌اند. این خیابان از نظر ترافیک در حال انفجار است، در حالی که محله هم در محدوده طرح زوج و فرد قرار ندارد. به نظرم طرح زوج و فرد از در منزل خیلی به نفع محله بود.

هنوز هم ردپایی از خاطرات گذشته را می‌توان یافت
خانه‌شان اما جایی برای همنوایی ارکستر گنجشک‌هاست. نهر آبی را که از کنار خانه‌شان می‌گذرد نشان می‌دهند و هدایت می‌گوید: همین نهر آب هم جزء موارد خوب، بد، زشت است. گاهی رنگش تغییر می‌کند. گاهی کثیف است و آب را به خانه‌ها پس می‌زند و خلاصه گرفتاری‌هایی با آن داریم. پورمختار تعریف می‌کند که آب این نهر روزی به آب‌انبار خانه‌شان می‌رفته و برای شست‌وشو و مصارف روزانه استفاده می‌شده و آب خوراکی را می‌خریدند. از خانه‌هایی با سرستون‌های گچبری شده برایمان می‌گوید که یکی بعد از دیگری خراب شدند و حالا شاید به سختی بتوان یکی دو تا از آنها را در محله پیدا کرد و به ذهن‌ تاریخ‌نگار سپرد. می‌گویند حالا همه چیز فرق کرده، آنقدر که هر‌گاه از سفر به محله باز می‌گردند کمی غمگین می‌شوند. اما هنوز در همین محله چیزهایی هست که می‌شود سراغ خاطره‌ها را از آنها گرفت؛ نه جوی و پرنده و کوه. هدایت از جمله کسانی است که برای خرید هم که شده محله را بالا و پایین می‌رود و با اهالی و کاسبان و همسایگانش سلام و احوالپرسی دارد.

شهر ما، بچه ما!
چه کسی بهتر از آنها که سال‌ها با بچه‌ها کار کرده‌اند می‌تواند از شهر مناسب برای کودکان بگوید؟ آنها خاطره نسلی را ساخته‌اند که حالا می‌تواند با الگوهای کودکی، شهری بسازد بهتر از آنچه در آن زیسته است. به نظرشان اینکه تهران برای بچه‌ها و روحیه آنها چقدر مناسب است، سؤال سختی است. آزاده پورمختار بلند بلند به مادری فکر می‌کند که بخواهد فرزندش را با کالسکه در خیابان بچرخاند، بعد می‌گوید: بعضی خیابان‌های ما حتی پیاده‌رو ندارند و انگار همیشه حق با راننده است. شهر می‌تواند برای بچه‌ها هم مناسب باشد، بهتر است بگویم همه چیز ممکن است، اما باید انگیزه و خواست بهتر زندگی کردن وجود داشته باشد. هدایت باشگاه بانک مرکزی را مثال می‌زند و می‌گوید چنین محیط‌هایی در هر محله می‌تواند جای مناسبی برای بچه‌ها باشد. ایجاد چنین فضاهایی برای هر محله و اهالی آن لازم است. بعد می‌پرسیم آیا حاضرند مجسمه عروسک‌هایی که روزی به آنها جان بخشیده‌اند، در شهر نصب شود؟ نمی‌دانستم کم و بیش این تجربه را داشته‌اند که فرزندان‌شان را در کوی و گذر به هر بهانه و شاد‌باشی پیش از این دیده باشند. تجربه‌ای که چندان برایشان نیز خوشایند نبوده است. پورمختار بلافاصله جواب می‌دهد: به نظرم لازم نیست سمبل‌های محلی عروسک‌ها باشند. جای عروسک‌ها در موزه است. سمبل‌های زیادی برای نماد شدن در شهرها وجود دارد. او با هدایت موافق است که فاصله‌گذاری‌ها گاهی حال و هوای یک خاطره را حفظ می‌کند. بعد ادامه می‌دهد: متأسفانه بعد از مدرسه موش‌ها وقتی به تلویزیون مراجعه کردیم متوجه شدیم عروسک کپل بید زده شده است. خود خانم برومند، زی‌زی گولو و عروسک‌های خونه مادر بزرگه را تا امروز نگهداری کرده. قرار است موزه‌ای ایجاد شود. چند تایی را البته موزه سینما حفظ می‌کند.

بلوار شهرزاد، هدایت و همسایگی
پورمختار دلش می‌خواهد مثل بچگی‌هایش در بلوار شهرزاد قدم بزند. بلواری که به قول خودش برای او خیلی خاطره‌انگیز است. هدایت اما عاشق خیابان هدایت و همه متعلقات این خاندان در محله است و این علاقه از یک هم اسمی شکل می‌گیرد. او می‌گوید: خیابان هدایت را دوست دارم. حتی مجموعه‌ای برای تلویزیون تهیه می‌کردم که در همان خیابان می‌گذشت. البته کوچه‌های باریک این محله جان می‌دهد برای قدم زدن. همین باعث شده هدایت، همسایه‌های محله را کم و بیش بشناسد. پورمختار می‌گوید: هنوز با بعضی همسایه‌های قدیمی رفت‌وآمد داریم. مثلاً همسایه روبه‌رو و دست چپی هنوز هستند و با آنها در رفت و آمدیم. همسایه دست راستی فوت شده و ما با بچه‌هایشان در ارتباطیم. حالا همگی سن و سالی دارند. هدایت ادامه می‌دهد: این سلام و احوالپرسی با همسایه‌ها از آنجا هنوز برایمان باقی مانده که همچنان به خرید می‌رویم و در همین رفت‌وآمد با خیلی‌ها در ارتباطیم. اما جالب‌تر از همه مهمانی یک ماهه عروسک بچگی‌هایمان در محله‌مان است. همسایه‌ای که توانست روح کودکی را در هم‌نسلان ما زنده نگه دارد. پورمختار در جایی می‌گوید: زی‌زی گولو یک ماه مهمان خانه ما بود تا توانستم صدایی برایش پیدا کنم. از صدای دخترم کمک گرفتم. بچه که بود تقریباً همین‌طوری صحبت می‌کرد.

یک شهر با دیوارهای پر از نقاشی
می خواهیم کمی با هم تخیل کنیم. از این بگویند که اگر یک سطل رنگ دست بگیرند و بخواهند دیوارهای شهر را رنگ کنند چه رنگی می‌کنند. هر دو به هیجان آمده‌اند و متفق‌القول می‌گویند سفید. پورمختار می‌گوید: دیوارهای شهر را سفید می‌کنم، چون روی سفید می‌توان نقاشی کرد و می‌شود رنگ‌هایی به شکل تاش روی آن پاشید. سفید رنگی است که هیچ‌گاه اذیت‌تان نمی‌کند و مثل زمینه‌ای بکر است. حرفی که هدایت هم با آن موافق است. یک دفتر سفید که هر رنگ شادی را بتوان به آن اضافه کرد و شهری پر از رنگ‌های دوستداشتنی و زندگی‌بخش ساخت. خاطره‌ها شاید همان رنگ‌های زندگی‌بخش روی پرده سفید ذهن ما باشند. خاطره شهر موش‌ها که روزی شخصیت موش موشک و سرمایی را خود پورمختار صداپیشگی کرده و امروز در شهر موش‌های 2 دخترش الکا هدایت که آن روزها در شکم مادر بود، توانسته راه او را ادامه دهد و صدایی باشد برای موش موشک و تپلک دنیای کودکانه بچه‌های امروز. خاطره آواز قدیمی جنگل زیباست که امروز الکا آن را می‌خواند. خاطره شهری که بچه‌هایش روی رد پاهای ما راه می‌روند، رؤیا می‌سازند و زندگی می‌کنند

 

 
 

فرهنگ دولتی رقابت بین آثار را کم می کند

چهـره و خبـر؛ هرمز هدایت

بانی فیلم

۳۰ شهریور

هرمز هدایت کار حرفه‌ای خود را در کنار علی نصیریان و عزت اله انتظامی آغاز کرد. او از آغاز تا به امروز در زمینه‌های بازی، کارگردانی، نویسندگی، طراحی، آموزش و داوری در سه عرصه تاتر، تلویزیون و سینما فعال بوده است. آخرین کار او با تلویزیون مربوط به ۷ سال پیش با تله فیلموزن خشک به کارگردانی مانلی شجاعی فرد است. در دهه ای که تله تئاتر در تلویزیون رونق بسیاری داشت او در بسیاری از آن ها ایفای نقش کرد و آخرین تله تئاتر اوجاده ای به سوی کعبه به کارگردانی تاجبخش فناییان است که سال ۸۴ از تلویزیون پخش شد. او با اشاره به اینکه این روزها مسوولیت یک سایت را به عهده دارم، به بانی فیلم گفت: علت به وجود آمدن مسائل مختلف و کم کاری بازیگران به دلیل دولتی بودن فرهنگ ماست. فرهنگ دولتی به این معناست که هنرمندان باید در چرخه ای قرار بگیرند تا به موفقیت و تکامل برسند. در واقع کار تولیدی کم است و از میان آثاری که تولید می شود هم کار اثرگذار کمتر دیده می شود. سینما، تئاتر و تلویزیون به یکدیگر وابسته به حاکمیت هستند و بخش خصوصی نیستند که بخواهند با یکدیگر رقابت کنند. از طرفی هم مدیریت غلطی وجود دارد و بسیاری از نیروها هدر می روند. افرادی مانند هم نسل من انباشته از دانش و تجربه هستند که از آن برای انتقال به نسل های بعد استفاده نمی شود. این بازیگر با سابقه درباره چرایی استفاده نکردن تلویزیون از تجربه افراد ماهر گفت: در درجه اول باید بستری فراهم شود تا از این تجربیات استفاده شود. در گذشته حساب و کتابی وجود داشت، شوراهایی بود و اکثر برنامه ها یک سیستم پژوهشی همراه با بودجه داشتند و برای تولید یک کار مقدماتی احتیاج بود. اکثر افرادی که در زمینه تله تئاتر فعال بودند الان یا نیستند یا بازنشسته شدند. تلویزیون بهای کمی برای تله تئاتر قائل است و دیدگاه ها بیشتر اقتصادی و کاسبکارانه است تا فرهنگی. به نظرم حتی اگر دیدگاه ها بخواهد به سمت اقتصادی بودن حرکت کند، باز هم نیازمند کارشناس هستیم.

 

 
 
نگاهی به نمایش دایره نوشته و کار الکا هدایت

رها شدن از یک دایرۀ بسته

نگاهی به نمایش دایره نوشته و کار الکا هدایت

رها شدن از یک دایرۀ بسته

رضا آشفته: دایره یک تئاتر خلاق است که با هدف پرورش کودکان با مقولۀ آفرینشگری در یک مهدکودک شکل گرفته است و در آن خردسالان هنرنمایی می کنند و در زمینۀ بازی و نوازندگی موسیقی و آوازخوانی هنرشان را ارائه می کنند و این یکی از زیباترین تولیدات جشنوارۀ شانزدهم است که می تواند تبدیل به الگوی تعمیم پذیر در همۀ مهدکودکها و پیش دبستانی ها بشود که این گونه با شیوۀ بازی در بازی در زمینه رشد خلاقه و پرورش تخیل و فعال کردن نیم کرۀ راست مغز که محل و منشا خلاقیت است، گامهای اساسی برداشته شود.

دایره در این نمایش کارکرد درستی می یابد و اگر دایره را باید و نباید یا همان قواعد و قوانین دست و پا بسته والدین، مدرسه و اجتماع بدانیم، شکستن این دایره بنابر ضابطۀ کودکانه زیستن و رهایی از هر نوع وابستگی به قوانین خشک و دست و پاگیر درست در آستانۀ رشد و شکوفایی قرار گرفتن است. کودکان از ذخیره شدن اطلاعات بیزارند و حق با آنان است چون دورۀ کودکی چندان میانه ای با عقل و منطق ندارد و در این دوره بیشتر نیم کرۀ راست مغز که دربرگیرندۀ تخیل و فانتزی است فعال خواهد بود و تنها راه ارتباط صحیح با این نیم کره نیز از طریق بازی، نمایش و طنز (شوخی) خواهد بود و باید که کودکان تا رسیدن به سن بلوغ و فعال شدن نیم کرۀ چپ یا منطقی باید که همواره به بازی و تماشا مشغول باشند و آنچه باید از طریق همین بازی ها و ترانه خوانی ها و نمایش در آوردن ها و لطیفه گفتن ها به شکل شیرین و نامیرا در وجودشان ته نشین و به بهترین نحو ممکن در درازای زندگی شکل کاربردی به خود خواهد گرفت. جهان امروز، به دنبال خلاقیت در همۀ امور زندگی است و باید یک مدیر و نظامی نیز همچون یک هنرمند خلاق باشند و هیچ کاری امروز بدون خلاقیت نتیجۀ درست نخواهد یافت و چه بهتر که در سنین کودکی به کودکانمان بیاموزانیم پرورش خلاقه را.

نمایش دایره از یک قرار شروع می شود. راوی یا مادر دور دخترش خط می کشد و از او می خواهد که تا آمدنش از بیرون، نباید پایش را از این دایره بیرون بگذارد. دختر هم پذیرندۀ امر مادر است اما مادر دوست ندارد که دخترش مثل خودش ترسو بار بیاید... دختر مشغول نقاشی کشیدن است و عاشق زرافه است و حالا سر و گردن این زرافه از دایره بیرون می زند. دختر نگران که مادرش او را الان دیده چون گفته است من مثل دوربین کارهایت را از دور خواهم دید. زرافه ازش می خواهد که از دایره بیرون بروند و او در جای دیگر دایره ای مثل دایرۀ مادرش بکشد اما دختر نمی تواند مثل همان را بکشد. بعد با هم می روند که در جای دیگری یک دایره شبیه همان دایره را پیدا کنند.

این همان سلوک و رفتار عارفانه ای است که بنابر تخیل مسیر درست را پیش روی هر انسانی قرار می دهد. در کودکی نیز همواره همه چیز رنگ و بوی شهودی خواهد داشت؛ رفتار یک کودک همانند یک عارف است چون در سفر یا سلوک همه نشانه های کشف شده باعث حیرت و شگفتی خواهد شد. در اینجا نیز باید که در رودررویی با دیگران و حتا موانع بشود همچنان به سفر با همان انگیزۀ یافتن یک دایره ادامه داد.

در مسیر کودکانی را می بیند که هر کدام به دلیل رفتارها و آموزشهای اشتباه والدین دچار مشکلات خاصی شده اند. اول یک پسر دراز را می بیند که از بس بین پدر و مادرش که از هم جدا زندگی می کنند، کشاکش برای جذب این پسر بوده است، حالا او دراز شده است. پسر وقتی داستان این پدر و مادر و عشق خود به آن دو را ابراز می کند، به حالت عادی برمی گردد. دوم، یک پسر را می بینند که نصفه است چون مادرش گفته بودن یک بچه با نیمۀ خوب بهتر از یک بچۀ کامل خوب و بد است و وقتی بچه از بدی های والدین اش می گوید، نیمۀ دوم خودش را به دست می آورد. سوم یک دختر را می بیند که ده نفر شده و مدام سر کلاس های مختلف است و اصلا حوصلۀ بازی هم ندارد، او هم وقتی دوست انتخاب می کند و بازی می کند به یک نفر تبدیل می شود. یک دختر را هم می بینند که باید نجیب باشد و با صدای آرام حرف بزند و او یک گربۀ قشنگ دارد و نباید با دیگران بازی کنند. اما با اصرار بچه ها گربه اش را میان جمع می آورد و خودش هم از آن حالت بیرون می آید و صدای آرامش تبدیل به صدای گرم و رسایی خواهد شد. بعد یک دختر چاق و لاغر را می بینند که لاغری اش به خاطر این است که پدرش دست پخت مادرش را دوست ندارد و از بیرون غذا می گیرد برای خوردن و نیمۀ چاقش هم به این دلیل است که خودش عاشق دست پخت مادرش است و وقتی دوباره از دست پخت مادرش و غذاهای لذیذش برای بچه ها تعریف می کند و آنها را به خانه یشان برای چشیدن یک پیتزای بزرگ دعوت می کند، خودش هم چاق و تپل می شود.

رفته رفته دختر متوجه می شود که کلی دوست پیدا کرده که دور یک دایره حلقه زده اند و با اشیا و عروسکهای کوچک دارند بازی می کنند. آنها دارند یک نمایش بازی می کنند و درست همانی شده که مادرش انتظار داشته است؛ یعنی دختر دیگر ترسی برای مواجهه با دیگران را ندارد و حتا فراتر از این با آنها بازی می کند، آواز گروهی باران باران را می خواند و از همه مهمتر در یک تالار رسمی و جشنوارۀ بین المللی تئاتر عروسکی دارند یک نمایش عروسکی با درجۀ ممتاز را اجرا می کنند.

الکا هدایت کار بلد است چون هم می داند راوی چه نقش موثری در جذب بچه ها دارد و از همان ابتدا قرار داد می بندد که خوراکی نخورند و  با صدای بلند هم با والدین شان حرف نزنند. بچه ها پیرو قراردادها هستند و می دانند که با یک نمایش که بسیار دوست دارند مواجه خواهند شد و مهمتر اینکه بازیگران و نوازندگان هم سن و سالهای خودشان هستند و دیدن این نمایش فرصتی است برای گریز از ترس پنهان در وجودشان که بتوانند با اعتماد به نفس بر حضورشان در زندگی و ارائه کارهای هنری و خلاقه تاکید کنند.

نمایش بر اساس همان روایت گری ها و حضور زنده و بازی با اشیا و عروسکها و پخش تصاویر بر پردۀ بزرگتر ویدئو پروجکشن شکل می گیرد. بچه ها حضور موثر و گرمی دارند و با ضرباهنگ گیرا و حس و حالت جذاب لحظه لحظه درام روایتی را پیش خواهند برد. الکا ما را با تئاتر خلاقی مواجه می کند که در هر جایی می تواند حرکت سازنده و آینده دار به شمار آید چون این ضرورت روزگار ماست که تئاتر به دادش خواهد رسید و این خود بهترین زمینه ساز است.

 

 

 

هرمز هدایت گفت: دلال بازی و وابستگی به گیشه باعث شده پیشکسوتان سینما خانه نشین شوند در حالیکه در هیچ جای دنیا چنین اتفاقی رخ نمی دهد و پیشکسوتان دارای جایگاه خاص خود هستند.

هرمز هدایت بازیگر قدیمی سینما، تلویزیون و تئاتر در گفتگو با خبرنگار صبا اظهار داشت: کارهایی که این روزها برای بازی به من پیشنهاد می شود در حدی نیست که بتواند نظر من را به خود جلب کند و آثار اکثراً ضعیف و فاقد ارزش هستند. به عنوان مثال آخرین فیلمی که به من برای بازی در آن پیشنهاد شد نه تنها اثری ضعیف بود بلکه نقشی که برای من در نظر گرفته شده بود نیز نقش مناسبی نبود.

هدایت خاطرنشان کرد: فیلمنامه و نقشی که قرار است آن را بازی کنم در اولویت انتخاب من هستند و سپس کارگردان است که برای من اهمیت دارد. من سعی دارم در درجه اول ایفای نقشی را بپذیرم که در جایگاه من باشد.

وی در ادامه افزود: من کارم را با بازی در تئاتر آغاز کردم و اکثر فعالیتم مثل اکثر هم دوره ای هایم در تئاتر بوده اما اگر بخواهم نقطه اوجی از فعالیت هایم در عرصه بازیگری عنوان کنم دوران نزدیک به انقلاب و اوایل دوران پس از انقلاب است که در نمایش های بسیار حضور داشتم و بازی در چند اثر تلویزیونی را نیز تجربه کردم.

بازیگر فیلم سینمایی مجسمه در مورد آشنایی اش با سینما اظهار داشت: آشنایی ام با سینما از دو سو رخ داد، یکی فیلم های آمریکایی و دیگری فیلم هایی بود که به همراه برادرانم در سینماهای خیابان چهارباغ سپاهان می دیدیم. بسیاری از فیلم ها را نیز در دوران دبستان دیدم که چیز زیادی از آن ها را به یاد ندارم اما هر چه بود این را کاملاً به یاد دارم که برای من و همکلاسی هایم شوق و شور بسیاری همراه داشت. با خانواده نیز به دیدن فیلم هایی چون تارزان و فیلم های لورل و هاردی می رفتیم که برای من یادآور خاطرات خوشی است.

این بازیگر در ادامه خاطرنشان کرد: همانطور که گفتم نسل من بیشتر در تئاتر فعالیت داشت و من چند تئاتر تلویزیونی نیز کار کردم و کم کم پس از اینکه وارد تلویزیون شدم به سینما نیز روی آوردم. پیش از آن چند نمایش تئاتر کودک و نوجوان را نیز کارگردانی کردم.

هدایت در ادامه از همکاریش با بهرام بیضایی گفت و اظهار داشت: بهرام بیضایی یکی از اساتید دانشگاه بود و ما همکاری و دوستی هایی با هم داشتیم تا اینکه وی بازی در فیلم سینمایی مسافران را به من پیشنهاد داد و من در ابتدا با توجه به اینکه نقش پیشنهاد شده به من نقشی کوتاه بود علاقه ای به بازی در آن نقش نداشتم اما بهرام بیضایی با توضیحاتیش مرا قانع کرد و پس از اینکه فیلم را دیدم اصلاً از اینکه در این فیلم بازی کردم پشیمان نبودم.

وی در ادامه این بحث افزود: بهرام بیضایی از معدود کارگردانانی است که می توان روی حرف او حساب کرد و واقعاً نسبت به حرفی که می زند تعصب دارد. من پیش از همکاری با ایشان یک نمایشنامه از وی را نیز به روی صحنه برده و کارگردانی کردم.

بازیگر مجموعه تلویزیونی محاکمه خاطرنشان کرد: روزی همراه با مجید مظفری نزد بهرام بیضایی رفتیم و ایشان می خواست بسته ای چای را باز کند که به سخت باز شدن بسته شکایت کرد و به بسته بندی اجناس ایرانی ایراد گرفت و آنجا از این نکته ساده به هم سلیقگی ام با بهرام بیضایی پی بردم و در نکته ای اینچنین ساده فهمیدم که وی در مسائل مختلف چقدر نکته سنج است و چقدر به مسائل مهارتی اهمیت می دهد. این اهمیت دادن به مسائل در کار بیضایی نیز مشهود بود و وی همیشه با وسواس فراوان کارش را انجام می داد. همکاری با بهرام بیضایی برای من باعث خوشحالی فراوان است.

این بازیگر با اشاره به وضعیت بازیگری در سینما و تلویزیون اظهار داشت: بازیگری در تلویزیون در وضعیت خوبی به سر نمی برد و ما شاهد این هستیم که نابازیگران بسیاری وارد این عرصه شده و ایفای نقش های مهمی را نیز بر عهده گرفته اند. در سینما وضعیت به شکل دیگری است و باند بازی و مافیا است که آسیبی جدی به دنیای بازیگری وارد کرده است.

وی افزود: البته در بحث جهانی شدن سینمای ما اتفاقات خوبی در حال رخ دادن است که سینمای ما را در سطح بین الملل مطرح کرده است اما برای بهتر شدن وضعیت بازیگری در سینما باید باندبازی را ریشه کن کرد. این مسأله نه تنها در ورود استعدادهای واقعی جلوگیری کرده بلکه به نوعی پیشکسوتان سینما را نیز خانه نشین کرده است.

هدایت در پایان این بحث اظهار داشت: یکی از علل کم کاری پیشکسوتان این است که فیلمنامه ها و کاراکترهای سینمایی بر مبنای بازار نوشته می شوند به این معنی که فیلمسازان بیش از هر چیز به فروش فیلمشان توجه دارند و سعی می کنند از بازیگران جوان استفاده کنند در حالیکه این اتفاق در هیچ جای دنیا رخ نمی دهد و بازیگران سن و سال دار نیز در جایگاه خود قرار دارند اما در ایران دلال بازی وارد سینما شده و اکثر فیلم ها وابسته به گیشه هستند و از آنجایی که سینما دارای جنبه های شهرت و پول است جوانان نیز برای ورود به این عرصه حاضر به پرداخت هزینه هایی نیز می شوند.

گفتنی است هرمز هدایت پیش از این در فیلم های سینمایی و مجموعه های تلویزیونی بسیاری ایفای نقش کرده است که از جمله آن ها می توان به فیلم های سینمایی عبور از غبار، مسافران و مرد نامرئی و مجموعه های تلویزیونی غافله این عمر، گالری 9، شب چراغ، یک مشت پر عقاب و میوه ممنوعه اشاره کرد.

 

 

2

1

4

3

6

5

 

 

در باره‌یِ چگونگی گفتگویِ تلفنی بالا که داستانی شنیدنی دارد و پیدا است که می‌شود،

 جاماندگی یا جابه‌جایی هایی هم داشته باشد، دیرتر و در همین‌جا پرداخته خواهد شد.

 

 

 موشه دایان!

    دوستی داشتم به‌نامِ "تورنگ عظیمی" که به ناگاه و در جوانی پر کشید! از بچه‌های پُرشور و باذوقِ شهرری بود. ریختی‌که از جوانیِ نگارنده در پهلو می‌بینید، به‌همتِ وی فراهم شده است. نامبرده در همان جوانی کاریکاتوری از موشه دایان(از فرماندهانِ بنامِ نظامیِ آن‌روزگارِ اسراییل) کشیده بود که رویِ جلدِ یکی از مجله‌هایِ مشهورِ آن‌زمان به‌چاپ رسید و جوایزی هم دریافت کرد. چنین رویدادهایی برای جوانان در آن‌روزگار به‌سختی رخ می‌داد. مگر اینکه توانایی‌هایِ برجسته‌ای در هنرمند دیده می‌شد و یا از جایی پشتیبانی می‌گردید، که در باره‌یِ تورنگ عظیمی همان یکُمی روا بود.به‌بچه‌ها آموزش نقاشی می‌داد و داستان‌های زیبایی از خلاقیت‌های آنان برای ما بازگو می‌کرد. یادواره‌هایِ شیرنی از او به‌یاد دارم که در جایی دیگر خواهم آورد.

 

 

 

     امروز یکشنبه چهارمِ اَمُردادِ 1394 به‌دنبالِ نامِ"وحید‌رزاقی"به‌جست‌و‌جویِ تارنما پرداختم و چون دیگر گردش‌ها در این‌رسانه، با شناسه‌یِ بیگانه‌ای هم‌نامِ او، روبرو شدم و بازهم یکه خوردم. چرا که این هم‌نامی‌ها، گاهی نام‌هایِ آشنا را در سایه‌یِ نام‌هایِ گُمنام می‌پوشاند. خوش‌بختانه در سرنمونِ یکی از سایت‌هایِ آن‌برگ، نامِ آشنایِ "انجمن‌بازیگرانِ‌خانه‌یِ‌‌تاتر" به‌چشمم خورد. خودش بود. بر‌ رویِ آن کلیک کردم و شناسه‌یِ "وحیدرزاقیِ"خودمان، در برابر دیدگانم گشوده شد. کارنامه‌یِ پُر و پیمانی دارد و نگارنده از بخشِ پُر شماری از آن دور مانده بود که خود را در این باره سرزنش می‌کند. با او از زمانی‌که به هنرجویانِ مدرسه‌یِ هنر و ادبیاتِ صدا و سیما آموزش می‌دادم آشنا شدم. از هنرجویان دیرین و پُرشور و توانمندِ آن‌جا بود. در نخستین کارِ نمایشیِ گروه، "چای‌خانه‌یِ باغِ پریان" که دست‌آوردِ کارگاه‌هایِ پیگیر و بنیادی آن روزگار بود، خوش درخشید. درپی، در سریالی برایِ شبکه دو که بانام "زوج هایِ جوان" کارشد و با نام "برگی از زندگی" همراه بررسی‌هایِ در پیوند پخش شد، و سپس در سریالی برایِ گروهِ کودک و نوجوانِ همین شبکه به نامِ "شیرین تر از کلاغ‌پر" و دیرتر در نمایشِ "هفت کردار" در تاترشهر بابازیگری و دستیاری نگارنده را یاری داد. در بخش‌هایِ در پیوند با کارهایِ نامبرده بیشتر از او خواهم گفت.

 

     چند سالی‌است که وحید، نگارنده را در زمینه‌یِ کارهای رایانه‌ای راهنمایی و یاری می‌کند. به همین‌روی و همین‌جا، با سپاسِ فراوانِ از او یاد می‌کنم.

هرمز هدایت 94/05/04

 

وحید رزاقی  Vahid Razaghi

 

هرمز هدایت، مرضیه برومند، داریوش مودبیان

Daryoosh Moadabian, Marzieh Bouroomand, Hormoz Hedayat

عطا امید وار   Ata Omidvar

سه راهِ امیدوار!

     "عطا امیدوار"دانشجوی پرآوازه‌یِ معماریِ سال‌هایِ طلاییِ هنرهایِ دانشگاه تهران رو کمتر کسی پیدا می‌شد که نشناسه. اگه اون‌زمان از درِ اصلی به دانشگاه تهران وارد می‌شدید روبروتون زمین فوتبال بود که الان شده جایگاهِ نماز جمعه. در دو سوی زمین دوتا خیابون به شمال دانشگاه می‌رفتند تا به دانشکده‌ی پزشکی برسند. سر راه هم به دانشکده های گوناگون راه داشتند. خیابون دست راستی به چند دانشکده راه داشت که نخستین اونا هنرها بود. بنابراین جاییکه تو این خیابون به ورودی هنرها راه داشت یه سه‌راه بود که ایستگاه و پاتوقِ آغازین بچه های هنرها بود. و از اونجا که تا پیش از ورودیِ دوره‌یِ ما که پر سر و صدا بودیم، بچه‌های معماری حرفِ اَوَلو می‌زدن و اسم اون سه‌راهو گذاشته بودن "سه راهِ امیدوار".خب، رَوِشِ آزمونِ ورود به‌دانشگاه سال 48 که ورودیِ ما بود به‌ویژه برای تاتر تغییر اساسی کرده بود و همین امر، به‌علاوه‌یِ شرکت کننده‌هایِ اون دوره ورق رو کمی به‌سود و حضور ما چرخوند. به‌هرروی عکس بالایی، سمت چپ رو به‌گُمانم غلامحسین بهرامی در همون سه‌راهِ امیدوار از ماگرفت. البته در باره‌ی نخستین برخوردم با عطا امیدوار یادداشتی جدا می‌نویسم که اینو درحالِ‌حاضر، همین‌جا تمومش کنم.

 

 

نوشته‌ی زیرین از پاراگرافِ پایانیِ برگِ نخستِ "شناسنامه" کپی برداری شده و در این‌جا بازتاب می‌یابد.

 

 

 

هرمز هدایت :  نخستین دیدار بیرون از کشور   پاییز 1355  تا پاییز 1356

 

Hormoz Hedayat : The first visit out of Home country 1976-1977

     هر رخدادی که با آن روبرو می‌شویم، می‌تواند خوراکی برای بازگفتن‌اَش به زبان‌های گوناگون باشد. پیدا است که کسانی چون نگارنده، بانگاه به‌گونه‌یِ سازگار با کارمان بیش از دیگران تشنه‌یِ این‌کار هستیم. از دیگرسو، بازگفتنِ ریزِ داستان، زمانِ بیشتری را نیاز دارد. به‌همین‌روی از شما می‌خواهم برایِ دانستنِ همه‌یِ داستان، با دنبال کردنِ بخش هایی که پیوسته به‌این دیوان هوایی می‌افزایم با نگارنده بمانید. کوتاه سخن این‌که رهسپارِ جزیره‌یِ پر آوازه‌یِ بریتانیا شدم. در آن سرزمین، دوست و همشاگردیِ هنرهایی‌اَم غلامحسین بهرامی(فرزندِ روان‌شاد صادق‌بهرامی، هنرمند نامی و دیرینه) کارهایِ نخستین را روبراه کرده بود. در فرودگاهِ لندن به پیش‌بازِ من آمد و با هم به هِیستینگز Hastings (شهرِ گردشی و کنارِ دریایِ انگلستان)رفتیم. از فردایِ همان‌روز به‌آموزشگاهِ زبان رفتم.  پس از چندی درپِیِ گفت و گویی تلفنی با دوست و همکارم ایرج راد، به(ترکی-Torquay)شهری دیگر در جنوبِ انگلیس که ایرج آنجا به‌سرمی‌برد رفتم. از آنجا باهم به(کاردیف Cardiff)جایی‌که ایرج ازدانشگاه‌اَش پذیرش داشت رهسپارشدیم. درکالجِ زبانِ کاردیف نام‌نویسی کردم. چگونگی‌اَش را دیرتر خواهم‌گفت. به‌هرروی باورنکردنی بود. چون درآنجا، هم‌زمان که زبان فرا می‌گرفتم با(تیاترِشرمن‌- Sherman Theatre) هم در پیوند بودم که بخشی از دانشگاه بود و می‌توانستم برنامه هایِ(رپورتواری)آنان‌را در دو تالارِ(آمفی تیاتر Amphitheatre) و (میدانی Arena) که به گودِ زورخانه می‌مانست، می‌توانستم در هفته میان‌گین دو یا سه کار، آن‌هم نه تنها کارهایِ آن سرزمین که از سراسر گیتی، در درازایِ سال و همین‌گونه جشنواره‌هایی را که هرازگاه برپا می‌شد را به‌رایگان ببینم. و از سویِ دیگر، با همه‌یِ این گروه‌ها، درپیوند باشم. هم‌زمان نیز توانستم پذیرش(Post Graduate Course)را برایِ سالِ پس از آن دریافت کنم. ایرج راد همان‌سال دانشجوی آنجا می‌شد. به‌همین‌روی درپایانِ همان‌سالِ آموزشی، پایان نامه‌یِ وی به نام "دیوپری" به‌همراهِ گروهی از دانشجویان ایرانی و چند دانشجویِ بیگانه به‌نمایش درآمد. دیوپری کارِ بزرگ و پیروزی شد. دربخشِ درپیوند با کاردیف، گسترده‌تر به‌آن خواهم‌پرداخت. بنا به‌خواستِ ایرج کار براستی گروهی پیش‌رفت. نگارنده،(طراحی) و بازی را جدا از یاری گروه بر دوش گرفتم. در همین زمان پذیرشِ چند دانشکده‌یِ دیگر هنری را دریافت کردم. یکی هم(تله‌ویزیونِ BBC)بود. که از شما چه‌پنهان هنوز هم افسوس نپیوستن به‌آنجا را می‌خورم. چون انگلیسی‌ها درتلویزیون و ویدیو، همان گونه که درنمایش، کار آمدترینِ جایگاه‌ها را داشتند. ایستگاهِ دیگر آمریکا بود. در تگزاس دوستی داشتم که (کارشناسیِ ارشدِ مدیریت)می‌خواند. دوستیِ نگارنده با اسماعیل متین‌فر، به‌پیش‌تر بازمی‌گشت. از همراهانِ ما در گروهِ پویا بود و پیش‌از آن،(بچه‌محل)، از دانشگاهِ او هم برایِ تاتر پذیرش گرفتم. سپس به کالیفرنیا نزدِ دوست دیگری به نام ایرج طباطبایی که پیش‌تر با متین‌فر، هم‌شاگردی بودند و با هر دو در(مدرسه‌یِ‌عالیِ‌حسابداری به‌عنوانِ مُدَرِسِ‌تاتر)کارکرده بودم رفتم. آنجاهم توانستم چند پذیرش به دست آورم. به UCLA هم سر زدم. آنها به من گفتند سالانه تنها دو دانشجو برای کارگردانی تاتر می‌پذیرند، که آن سال را پرکرده بودند، و من می‌توانستم برای سال پس از آن به دانشگاه بپیوندم. به تگزاس بازگشتم. به‌دانشجویانِ تاتر(دانشگاهِ ایالتیِ شمالِ تگزاس-North Texas State University)پیوستم. هم‌زمان درگیری‌هایِ خیابانی در ایران آغاز شده بود. گزارشِ آن‌را در تله‌ویزیونِ آنجا می‌دیدم. یکی دو هفته بیشتر تاب نیاوردم، و به‌انگلستان بازگشتم. بادانشگاهِ کاردیف، داستان‌را درمیان گذاشتم. آن‌ها پذیرفتند که جایِ مرا برایِ سالِ دیگر، نگه دارند. با سری پرشور به‌میهن بازگشتم.

 

 

     دوستی داشتم به‌نام "تورنگ عظیمی" که به‌ناگاه پر کشید! از بچه های پر شور و با ذوق شهرری بود. این ریختی که از جوانیِ نگارنده در پهلو می‌بینید. به‌همتِ وی تدارک دیده شده است. نامبرده در همان جوانی کاریکاتوری از موشه دایان کشیده بود که رویِ جلدِ یکی از مجله هایِ مشهورِ آن‌روزگار به‌چاپ رسید و جوایزی هم دریافت کرد. به بچه‌ها آموزش نقاشی می‌داد و داستان‌های زیبایی از خلاقیت‌هایِ آنان برایِ ما بازگو می‌کرد. یادواره‌هایِ شیرنی از او بیاد دارم که در جایی دیگر خواهم آورد.                           وام گرفته از برگ "شناسنامه"

 

 

حسن هدایت

Hasan Hedayat

 

     آشنایی و نخستین دیدارم با "حسن‌هدایت" زمانی بود که مرا برایِ بازی در سریال "محاکمه"خواند. و گویا با دیدن بازی نگارنده در نمایشِ تله‌ویزیونیِ"تله‌موش"به‌این گزینش رسیده بود. به‌هرروی برایم رویدادِ ارزشمند و دوست‌داشتنی بود. از آشنایی با او گرفته تا نقشی‌که به‌من واگذار می‌شد، همبازی‌هایم، پشتِ صحنه‌ای پاکیزه و خوش‌ساختار با کارکنانی وارسته و خوش‌خیم. شاید بپرسید مگر می‌شود این‌همه خوبی و شانس یک‌جا گردآیند. و پاسخ من پیروِ گفته‌یِ آشنایِ "سالی که نکوست از بهاراَش پیدااست"آری است، چنانچه پایه‌یِ کاری، درست بنا شود می‌تواند سرانجامِ نکویی‌هم داشته‌باشد. این‌گونه رخداد، شانس و یا هرچه که اسم‌اش را بگذاریم براستی کمیاب است. و برایِ نگارنده پیش‌آمد و ازاین‌روی خوشنودم. هرچند پیدااست که بهترین‌هاهم می‌توانند کاستی‌هایِ خودرا داشته‌باشند که پیدااست این‌کارهم ازاین"واقعیت"،"مبرا"نبود. این چیزهایی را  که بر شمردم جداگانه بررسی خواهم‌کرد.

نگارش مردادماه 93      July 2014

 

 

ناصر نجفی

Naser Najafi

خسرو گلسرخی

Khosrou Gholsorkhi

ضیاءالدین دری

Ziaedin Dorri

 

 

حسن هدایت

Hasan Hedayat

 

 

 

     نخستین آشناییِ نگارنده با "ناصرنجفی" بازمی‌گردد به‌زمانیکه نمایشنامه‌یِ"لونه‌یِ‌شغال"را، علی‌نصیریان نوشته‌بود و کارگردانی می‌کرد. نمایشی بود ارزشمند در همه‌‌یِ بخش‌هایِ درپیوند، که در برگِ ویژه‌یِ خود به‌آن خواهم‌پرداخت. آن‌زمان دانشجو بودم و بیشتر در دانشگاه روزگار را سپری می‌کردم. ناصر هم افزون بر اداره‌یِ‌تاتر و سرگرمی‌هایِ دیگرش در پاتوق‌هایِ روشنفکری رفت‌وآمد داشت. برایِ همین چندبار رویدادهایی را برایم بازگو کرد که شنیدنی بود. نمایشِ"روسپی بزرگوار"که نگارنده، سالِ سوم دانشجویی در تالارِ هنرها، کارگردانی کرد. بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های آن‌زمان داشت. و کَسانِ ویژه‌ای برآن یادداشت و بررسی نوشتند بزرگوارانی چون زنده یاد "منوچهر آتشی" و دیگرانی که در جایِ خود به‌آن می‌پردازم. یکی ازاین یادداشت‍‌‌‌‌‌‌‌ ها که به‌راستی دوست‌داشتنی و انگار جور دیگری بود و "امضاء" هم نداشت، کنجکاوی را بر می انگیخت، تا این‌که یک‌روز ناصرنجفی از من پرسید"میدونی کی اونو نوشته؟" من پاسخ دادم که نه! و او گفت "خسرو گلسرخی" و این برای‌ِ من در آن روزگارِ ویژه به‌راستی خوشنود کننده، و می‌شود گفت تکان‌دهنده‌ بود. آنان که آن‌روزگار را دیده‌اند این سخنِ مرا ژرف‌تر درمی‌یابند.

     یک‌بار هم درخیابان ولی‌عصر که زمانِ کوتاهی نام‌اَش را از"پهلوی"به "مصدق"برگردانده بودند، سربالایی می‌رفتم که با ناصر روبرو شدم و پس‌از چاق‌سلامتی، سخن به‌اینجا کشیده‌شد که به‌من گفت دوست‌اَش "ضیاءالدین‌دُری"که نه نگارنده  آن‌زمان او را می‌شناخت، نه دیگران. به‌او"ناصرنجفی" گفته است که دوست‌اَت "هرمز هدایت" فیلم ساخته. نگو که "حسن هدایت"را به‌جایِ نگارنده گرفته، و با این خیال که نامِ شناسنامه‌ایِ نگارنده، حسن است و بر مبنای دستور آن‌زمان که هنرمندان با نام شناسنامه‌ای خود کار کنند، اینک نگارنده که به‌خیال او "هرمز" نام ساختگی یا هنری‌اش بوده است، با نام شناسنامه‌ای خود فیلم ساخته‌است. خُب "حسن هدایت" هم نخستین فیلم خود را ساخته بود و دُری همان را می‌گفته. البته دیرتر که با حسن هدایت کارکردم بازهم "توهماتی"بانمک پیش‌آمد که جایِ دیگر بازگو خواخم کرد.

نگارش مرداد 93    July 2014

 

     کم نیستند بازیگرانِ توانمند و خوش ادا و دارای شیوه‌یِ ویژه‌یِ خویش. "اما" ویژگیِ زنده‌یاد "جمیله شیخی" کمیاب و جدا بافته بود. می‌شد او را "فرنگی‌کار" برشمرد چرا که برایِ بازی در کارهایِ برگردان از زبان فرنگی چیره دست و استاد بود. از این‌رو بر این باورم. چرا که یادم هست زمانی برای کارگردانیِ درامی اروپایی از بازیگران نامی و کار کشته خواستم برای بازی در کارم همکاری کنند. یکی دو تن از آنان و شاید بهترین‌ِشان از این‌کار می‌هراسیدند و باور نداشتند که می‌شود در پوستِ یک آمریکایی یا اروپایی بازی کرد! به‌راستی از این‌کار ترس داشتند. هرچند خود خواسته بودند که با نگارنده کار کنند. این را می‌گویم تا گمان مبرید که برای فرار از کار بود. پیدا است که دیگر این‌گونه رخدادها کمتر پیش می‌آید. چون رسانه‌هایِ کارسازِ این‌روزگار و تندیِ در فراگیری، دست کم(به‌لحاظِ کمی)کار را آسان‌تر ساخته است. 

نگارش تیر ماه 93     2014

جمیله شیخی  Jamileh Sheykhi

 

 

 

حسن فتحی   Hasan Fathi

     براین باورم که هرکس جایی برای دوست داشتن دارد. خُب اگر با کسی سَر کنی آن‌هم در میدانِ کارِ هنری، این مِهر بیشتر هم می‌شود. "حسن فتحی" از آن دسته هنرمندانی است که شاید گاهی نشود با یک من عسل او را خورد، با این روی همچنان می‌شود دوستش داشت.‍ یادم هست که در آغازِ آشنایی‌مان از من خواست تا نمایشنامه ای را که در تالار سنگلج بر سکوی نمایش برده بود به تماشا بنشینم و چنین کردم. چندی پس از آن، گروه فیلم و سریال، کارگردانیِ نمایشِ تلهویزیونیِ "پنچری" بر پایه‌ی نمایشنامه‌ی رادیویی"پنچری" از "فردریک دورنمات" را با برگردانِ "حمید سمندریان"  به نگارنده سپرد. دربخش خود، روندِ آماده‌سازی آنرا بازخواهم گفت. آنچه اینجا میخواهم یاد آوری کنم چیزی است که حسن فتحی به من گفت. اینکه با پیشنهاد وی کار را به نگارنده واگذار کرده‌اند. او آنزمان به دفتر گروه فیلم و سریال شبکه دو رفت و آمد داشت. انگار از شمار شورای‌ِشان بود. دیرتر نیز در دو تا از کارهای تله‌ویزیونیِ وی بازی کردم. "تله موش" و "میوه‌ی ممنوعه" که خوشبختانه هردو سربلند از آب درآمدند. بیشتر و در جای خود به‌آن‌ها خواهم پرداخت.

نگارش تیر ماه 93

 

 

 

     همان‌گونه که می‌بینید این گفت‌ و گو در شماره‌یِ 164 گاهنامه‌یِ نمایش در اردیبهشت 92 (یکسال‌پیش‌ازاین) چاپ شده است. راستش تا کنون نرسیده بودم که به آن به‌پردازم. بویژه که سردبیر گاهنامه پیش نویسی‌ به آن چسبانده بود که شاید باید پاسخی‌هم بدان میدادم و رغبت نکردم. چون همین جوری‌اش کلی سَرِ کارمان می‌گذارد. آخر همین اسکن کردن از برگ هایِ رسانه‌ها‌یِ چاپی و آوردن‌اش به رسانه‌یِ "هوایی" دردِسر فراوان دارد، به‌ویژه برایِ نگارنده.

 

2

1

4

3

6

5

 

     گفت و گویِ زیر بازتاب نوشتاریِ یکِ گَپِ ویدیویی است. که در دفترِ خبرنگاریِ هنر ایران و به پرسش‌گری حسین سَیَنجَلی انجام شده است. زمانی که آن گرامی خواست تا پیش نویسِ آنرا برایم بفرستد در سفربودم. ایشان حتی خواست تا برایم پای تلقن بخواند که من آمادگی‌اش را نداشتم و به خود وی واگذار کردم. سرانجام این شد که یکی دو مورد اشتباه در "نقل قول" پیش آمده و کوتاهی از سوی نگارنده بوده، که پیش نویس را باز خوانی نکرده ‌است.

                                                                                         11/03/93 هرمزهدایت  

 

 
 
آرشیو خبرنمایش کد مطلب: 44571     
گفت‌وگو با هرمز هدایت به بهانه اردیبهشت تئاتر؛

هدایت:زمان ما دوران نخبه ‏گرایی بود/فضای اطراف تئاترشهر از ممیزی غم انگیزتر است

هرمز هدایت، بازیگر و کارگردان تئاتر معتقد است؛

برای هنرمندی که پنج شش دهه کار کرده ،ایجاد فرصتی برای انتقال تجربه هایش به جوان‌ها،

بزرگترین هدیه و قدردانی از او محسوب می‌شود..

۱۳۹۳ چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت ساعت 11:16
 
 

سرویس تئاتر هنرآنلاین// هنرمندان بسیاری هستند که در سال‌های اخیر با وجود توانایی‌ها، قابلیت‌ها و داشتن کوله‌باری از تجربه، بنابه دلایل مختلفی کنج عزلت گزیده و بسیار کم کار شدند که در این بین هنرمندان تئاتر سهم بیشتری نسبت به سایر رشته‌های هنری دارند. در همین راستا و به بهانه اردیبهشت تئاتر ایران که چند روز پیش آئین پایانی آن در طاق‌بستان کرمانشاه برگزار شد، در یک بعد از ظهر بهاری، هرمز هدایت، بازیگر و کارگردان شناخته شده و مطرح تئاتر، سینما و تلویزیون میهمان ما در هنرانلاین شد و با او درباره علل کم کاری‌اش در تئاتر و مسائل جاری این هنر پایه به گفت‌وگو نشستیم.
 

آنچه در ادامه می‌خوانید ماحصل گفت‌وگو ما با این هنرمند ارزنده کشورمان است که در پی می‌آید:
 

 شما از جمله بازیگرانی هستید که طی این سال‌ها حضور موفقی در زمینه بازیگری در سه مدیوم تئاتر، سینما و تلویزیون داشتید و با مسائلی مانند مشکلات مالی تئاتر، ورشکستگی سینما و تاثیر کوتاه مدت تلویزیون‌و... آشنا هستید.اگر در یک شرایط استثنایی سه پیشنهاد از تئاتر، سینما و تلویزیون داشته باشید که هر سه‌تای آنها از همه نظر برای شما ایده‎آل باشد، اما فقط مجبور باشید که یکی از آنها را انتخاب کنید، کدام پیشنهاد را انتخاب خواهید کرد؟

هدایت: مبنای سوال خیلی رئالیستی نیست چون با اگر شروع می‎شود بنابراین پاسخ من هم کمی توصیفی خواهد شد. اگر بخواهم روی همه اینهایی که شما گفتید تمرکز کنم صادقانه خواهم گفت که سینما را انتخاب خواهم کرد. کسانی‌که تئاتری بودند و از ابتدا تئاتر کار کرده‎اند همیشه روی این هنر تعصب داشتند و نگاه تقدسی به آن داشتند. من امروز دیگر به این شکل نگاه نمی‎کنم. ویژگی‎های تئاتر مثل زنده بودنش و رابطه بازیگر و مخاطب با سینما و تلویزیون قابل مقایسه نیست اما من واقعیت را نگاه می‏کنم با همه آنچه در سال‎های فعالیت‌ام از سر گذرانده‌ام گفتن این حرف دشوار است اما در حال حاضر حساب همه چیز را باید بکنم. چون امروز با گذشته بسیار متفاوت است و پس از این همه تجربه متفاوت هر کسی ممکن است خسته شود. به همین دلیل من از مخاطب شما دعوت می‏کنم که سایت‌ام را بخواند زیرا در آنجا همه چیز با تفصیل شرح داده شده و متمرکز است. نکته دیگر اینکه من در زمان تحصیل شانس‎هایی برای کار کردن در تلویزیون BBC داشتم که نپذیرفتم و این موضوع به دلیل همان تقدسی بود که برای تئاتر قائل بودم.

 شما در حالی می‌گویید سینما را انتخاب می‌کنید که این روزها خیلی از فیلم‏ ها با انبوهی از ستاره مخاطب ندارند و ممکن است فیلم شما نیز شکست بخورد، در حالی که اگر هرمز هدایت نمایشی را روی صحنه ببرد به طور قطع در سالن جای سوزن انداختن نیست.
 

هدایت: درست است اما در جواب پرسش شما که با اگر شروع می ‏شد من سینما را انتخاب کردم اگرنه من بیشترین لذت را در تئاتر برده‎ام. اگر من امروز تئاتری داشته باشم که سالنش مملو از جمعیت باشد باز هم اتفاقی که من انتظار دارم، برایم نمی‏ افتد.

 کمی به گذشته برگردیم، شما و هم دوره‌ای‌هایتان از یک نظر نسل جالب و عجیبی بودید و گویا با اینکه دانشکده هنرهای زیبا، دانشگاه هنرهای دراماتیک و قبل‎تر هنرستان هنرپیشگی هم وجود داشت اما انگار که از نظر آموزشی اغنا نشده باشید. بسیاری از شماها برای ادامه تحصیل یا کار به خارج از کشور می‌رفتید اما جالب اینجاست که عموم کسانی‌که از هم دوره‌ای های شما به خارج از ایران رفتند بعد از اتمام تحصیلشان برگشتند چون این ذهنیت را داشتند که باید تحصیل کنند، و برگردند و در وطنشان کار کنند. اما الان این حس وجود ندارد و اغلب کسانی‌که برای تحصیل به خارج می‏ روند کمتر برمی‌گردند. این موضوع به نظر شما از چه چیزی ناشی می‌شود؟ به عبارتی دیگر چه چیزی بود که شما را مجاب می‌کرد که به کشور برگردید؟

هدایت: من سال 56 به انگلستان رفتم و با دوست عزیزم ایرج راد با هم در یک خوابگاه و یک شهر زندگی کردیم. در آن دانشکده هفته‏ ای سه کار از جاهای مختلف دنیا می‎دیدم، با آنها همکاری می‌کردیم و فضا بسیار برای کار و آموزش فراهم بود. پس از آن بود که من به آمریکا رفتم و تعداد قابل توجهی دعوت نامه از مراکز علمی و نمایشی دریافت کردم. آنجا بودم که متوجه شدم در ایران انقلاب شده است. یک هفته ماندم و پذیرش سال بعد را گرفتم و بعد به ایران برگشتم. وقتی برگشتم اولین کار تالار رودکی را کار کردم اما سال 58 دوباره برای تحصیل بازگشتم. به نظرم حال و هوایی که در آن زمان وجود داشت و یک انرژی عجیبی که در همه بود هنرمندان را بازمی‏ گرداند.

شما از معدود هنرمندانی هستید که یک سایت بسیار فعال و دقیق درباره کارنامه کاری و زندگی خودتان در اینترنت دارید و بخش قابل توجهی از اتفاقات زندگی‌تان را به صورت دقیق در آنجا آوردید. گویا قرار است مطالب این سایت به صورت کتاب نیز منتشر شود. کار این کتاب اکنون در چه مرحله‏‌ای قرار دارد؟ با توجه اینکه به در سال 87 هم گفته بودید که در حال نوشتن زندگی نامه‏‌تان هستید که در واقع بخشی از تاریخ تئاتر ایران است.
 

هدایت: بله قبل از فعال شدن سایت این قصد را داشتم اما وقتی سایت شکل گرفت و کار خود را آغاز کرد متوجه شدم که خیلی ساده‎تر از چاپ کتاب است. این شیوه برایم خیلی راحت‌تر است هر چند هنوز در فکر کتاب نیز هستم. با این حال دوست دارم کتاب به همان شکل سایت و مصور باشد اما از آنجا که سایت هنوز کار دارد فعلا برای کتاب دست به کار نشده‌ام.

 آخرین باری که نمایشنامه‌ای برای اجرا ارائه کردید کی بود؟
 

هدایت: سالش‎ را به خاطر ندارم، اما نمایشنامه‌ای به نام "دیوار" بود به مرکز هنرهای نمایشی ارائه کردم. قبل از آن هم نمایش "هفت کردار" را اجرا کرده بودم. بعد از اجرای این نمایش به من پیشنهاد دادند که نمایشنامه کم پرسوناژی را برای اجرا به اروپا ببرم. نمایشنامه‎ای را برای سه پرسوناژ نوشتم اما در نهایت به زمانی برخوردیم که آلمان بودجه حمایت‎های فرهنگی خود را قطع کرده بود و ما باید به هزینه خودمان به این سفر می‎رفتیم. من نمایشنامه را به مرکز هنرهای نمایشی ارائه دادم اما نمایش در شورا رد کردند و به همین دلیل اجرا در اروپا نیز با هزینه شخصی ممکن نبود و بدین شکل پروژه کنسل شد.

بسیاری از هم‌نسلان شما معتقدند که پس از این همه سال خطوط قرمز را می‏ شناسند و دیگر نیازی به این شوراها نیست. شما به این مسئله اعتقاد دارید یا به خطوط قرمزی هنگام نوشتن قائل هستید؟
 

هدایت: تا زمانی‌که کار می‌کردم بله اما اینکه اکنون کار نمی‏ کنم از ممیزی فراتر است. زیرا چون ما کارمان این است به راحتی می‏ توانیم از ممیزی عبور کنیم. اما مسئله فقط ممیزی نیست آن قدر شرایط بد شده و مسائل دیگری وارد شده که کار نکردن را ترجیح می‏ دهیم. به عنوان مثال من نمایشنامه "سربازها" را پیش از انقلاب قرار بود برای اداره تئاتر کار کنم. ابتدا اداره تئاتر شانه خالی کرد، بعد با دانشگاه تهران صحبت‌هایی کردم که در نهایت با آن که کمک‏ هایی کردند در نهایت از موافقت نهایی سر باز زدند و من در نهایت نزد رئیس دانشکده‎مان رفتم. او قرار شد سالن را در اختیار ما قرار دهد اما از انجام کمک‏ های بیشتر عذرخواست. سال 57 نمایش "کاوه" را روی صحنه بردم که بازیگران بزرگی در آن بازی می‏کردند. بعد از یک ماه از معاونت وزارت خانه تماس گرفتند که صلاح نیست این کار را اجرا کنید و ما هم که مشغول آماده کردن نمایش "سربازها" بودیم به سرعت این نمایش جایگزین "کاوه" کردیم.

 با آنکه قبل از انقلاب به مقوله‎ رپرتوار توجه می‌شد سال‎هاست که از این امکان در تئاتر ما استفاده نمی ‏شود. با این حال مدتی است که گویا مقوله رپرتوار در تئاتر ما در حال احیا شدن است و اجرای مجدد بعضی نمایش‎ها در سالن‌های مختلف در حال اجراست که با مخاطب قابل توجهی نیز مواجه است. کمی درباره لطمه‌هایی که عدم وجود رپرتوار به تئاتر زده است صحبت کنید. ضمن اینکه بگویید اگر پس از این همه سال از میان همه نمایش‎هایی که کرده‎اید بخواهید یکی را رپرتوار کنید، کدام نمایش را انتخاب می‎کنید؟

هدایت: به نظر من رپرتوار بخشی از یک ساختار کلی است که ما در همه زمینه‎های آن ضعیف هستیم. بنابراین آنچه شما می‏ گویید نوعی نظام نمایشی است که رپرتوار هم جزیی از آن است و به تنهایی سازنده نیست. من هم با شما موافقم که رپرتوار عنوان یکی از راهکارها باید مورد توجه قرار گیرد اما باقی مسائل موثر در بهبود تئاتر نباید به دست فراموشی سپرده شود. در مورد کارهای خودم هم باید بگویم با آنکه شخصا پرداختن به کار نو را بیشتر دوست دارم اما نمایش‎های "چشم در برابر چشم"، "دلاله"، "سربازها" و "چایخانه باغ پریان" را دوست دارم که دوباره اجرا شود.

 فکر می‌کنید در حال حاضر برای اجرای هر کدام از این نمایشنامه‌هایی که گفتید چه مانعی می‌تواند برای هرمز هدایت به عنوان کارگردان شناخته شده تئاتر وجود داشته باشد؟ الان لااقل نام هرمز هدایت می‌تواند بسیاری از موانعی را که در سال 58 وجود داشت را کنار بزند.
 

هدایت: به خاطر دارم در سال‎هایی که با آقای نصیریان و انتظامی در یک گروه کار می‏ کردم و من بیست‌وچند سال بیشتر نداشتم وقتی با آنان که تازه فیلم "گاو" را به کارگردانی داریوش مهرجویی بازی کرده بودند صحبت می‏ کردم می‎گفتند مهرجویی هر کاری می‏کند می‏ تواند کارش را بزند زیر بغل و با خود ببرد اما کارهای ما این طور نیست. آن موقع من چندان از این تعبیر خوشم نمی‏ آمد اما امروز آن را می‎فهمم زیرا اگر من فیلم کار کرده بودم همه اینجا بود و دیده می‌شد. قطعا اگر من بخواهم آن کارها را دوباره اجرا کنم روایت جدیدی اجرا خواهد شد. کارهایی که من آن زمان انجام دادم متعلق به همان فضا و زمان بود. مگر اینکه ضبط می‏شد و فیلمی از آن باقی می‏ ماند. با این حال مخالفتی هم با اجرای دوباره نمایش‎هایم ندارم. هرچند باید این نکته را هم مد نظر قرار داد که من در شراط فعلی اصلا کار نمی‎کنم که بخواهم روی نو بودن یا باز اجرا بودنش بحثی انجام دهم. نکته دیگر آنکه با وجود اینکه از نظر حرف ه‏ای در جایگاه بهتری قرار دارم اما فکر می‎کنم هنوز کسانی‌که حب و بغض در وجودشان هست در تئاتر ما حضور دارند.

 در دوره‌ اداره تئاتر و سال‎های قبل از انقلاب، امور تئاتر و مدیریت آن بیشتر به دست خود تئاتری‎ها بود اما بعد از انقلاب مدیریت تئاتر از تئاتری‎ها گرفته شد. خیلی از اهالی تئاتر در ده پانزده سال اخیر به این موضوع معترض بودند و یکی از دلایل عدم بالندگی تئاتر در کشور ما را نبودن مدیریت تئاتری‎ها بر این هنر می‏دانند. آیا شما اساسا عقیده دارید که یک بازیگر یا کارگردان خوب می‌تواند مدیر تئاتری خوبی هم باشد؟ دیگر اینکه به نظر شما اگر تئاتری‎ها سکان مدیریت را در دست بگیرند چقدر به رشد این جریان می‌کند؟
 

هدایت: یک هنرمند دوست دارد که هنرمند باشد. در تلویزیون چارتی وجود داشت که بر اساس آن یک تهیه کننده از همه امور فیلم مثل طراحی صحنه، طراحی لباس، نور، صدا و... را می ‏دانست و درباره آنها تحصیل می‌کرد تا بتواند تهیه کننده شود. به همین دلیل اگر قرار است مدیریت تئاتر را نیز یک تئاتری برعهده بگیرد باید کسی باشد که از مدیریت آگاه باشد. من تعصبی روی این موضوع ندارم اما به شرط اینکه مدیر هم با تئاتر آشنا باشد. هستند مدیرانی در همین تئاتر ما که همیشه در اتاق‌شان به روی دیگران باز بوده و خودشان نیز به کارگردانی تئاتر علاقه داشته‎اند. اما مهم این است که فساد وجود نداشته باشد و باندبازی و مسائلی مانند آن باید حل شود. حتی در دیگر کشورها هم اگر کسی بتواند با نفوذ در سیستم کاری را در دست بگیرد به این شکل است که از میان گروهی آدم شایسته یکی توانسته کارش را پیش بیندازد در حالی‌که در کشور ما خیلی راحت ممکن است در یک فیلم با پسرعموی کارگردان مواجه شویم که قرار است نقش روبروی مرا بازی کند.

 در هر حرفه‏‌ای، پس از 10 یا 15 سال اتفاقاتی هست که فارغ از تلخ و شیرین بودن برای یک شخص حسی را ایجاد کرده و تداعی کننده حال منحصربه فردی است. برای شما قطعا در همه این سال‎ها اتفاقات بسیاری رخ داده که به خاطره تبدیل شده است. آیا اتفاق یا حادثه تاثیرگذاری هست که محصول حضور شما در تئاتر بوده باشد و بتوانید از آن به عنوان نقطه عطف کار خودتان یاد کنید؟
 

هدایت: من اتفاقات بسیاری را در چند دهه فعالیتم در تئاتر پشت سر گذاشتم. اما یک دوره زمانی وجود دارد که متعلق به سال‎های تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا است. دوره ما به دوره طلایی مشهور است. من ورودی سال 48 بودم و آن سال نخستین سالی بود که کنکور چند مرحله داشت و همه کسانی‌که وارد دانشکده شده بودند کارهای شاخصی قبل از ورود به دانشگاه داشتند. ورود به دانشگاه مثل رهایی از قفس بود و چیزهای زیادی به من یاد داد. به نظرم نمایش "روسپی بزرگوار" می‏تواند آن نقطه عطفی باشد که شما گفتید چون موفقتیی بود که هیچ کدام ما انتظار آن را نداشتیم.

شما سابقه بسیاری در تدریس دارید و نسل جوان را نیز به خوبی می‌شناسید. خیلی از هم‌نسلان شما معتقدند که نسل قدیم آدم‎های عمیق‎تری بودند اما جوانان امروز دوست دارند یک شبه ره صد ساله بروند و حتی آنان را به سطحی بودن متهم می‏ کنند. آیا واقعا این طور است؟

هدایت: نه واقعا این طور نیست. دوران ما در ایران و خارج از ایران، دوران نخبه ‏گرایی بود و نخبه‎ها رو می‏‌آمدند. بالا آمدن دشوار بود و من شخصا بسیار سختی کشیدم تا به جایگاهی دست یابم اما با این حال وقتی کسی به سختی وارد می‏ شد می‌توانست جایگاهش را حفظ کند کاری که اکنون به دشواری قابل انجام است. به نظر من در میان جوانان این دوره نیز افراد بسیاری هستند که مطالعه دارند و کارهای شاخصی انجام می‌دهند هرچند امکانات بیشتری نیز دارند.

 در بین نسل جدید تئاتر افرادی با چه کسانی آشنا هستید و کارشان را می‎پسندید؟
 

هدایت: راستش من کارهای ابتدایی نسل جدیدی که امروز همه شان مطرح هستند را دیده‎ام و همه آنها خوب هستند. نکته دیگر اینکه در میان بخش‎های مختلف تئاتر اصولا نویسنده‌ها و کارگردان‌ها مستقل‎تر هستند و به همین دلیل با وجود علاقه به بازیگری، ما در این دو زمینه بیشتر رشد داشتیم و متاسفانه در زمینه بازیگری ضعف داریم. من در تالار وحدت که برای تئاتر نیز ساخته نشده نمایش آلمانی طولانی‌ای را دیدم که با وجود ندانستن زبان آلمانی من را چنان جذب کرد که دو ساعت به نمایشی گوش دادم و معنای جملات آن را  نمی ‏فهمیدم. دلیل این موضوع این بود که بازیگر از بیان آگاهی کامل داشت و زبان بدن را نیز به خوبی می‌فهمید. شاید یکی از دلایلی که الان کار نمی‌کنم این است که در این زمینه‎ها مشکل وجود دارد هر چند در نمایش "چایخانه باغ پریان" با وجود نداشتن امکانات کارهای جالبی انجام شد. گروهی از بازیگران این کار لبخند را بلد نبودند و من با همه این‎ها کار کردم تا توانستیم نمایشی موزیکال که به فعالیت بدن نیاز داشت را با کمترین امکانات اجرا کنیم.

چند سالی است که به دلایل مختلف، مقوله ‏ای به نام بزرگداشت از هنرمندان برگزار می‌شود. متاسفانه ما همیشه به مرده‌پرستی متهم می‎شویم اما در تئاتر مدتی است که این موضوع تغییر کرده و از هنرمندان در همان زمان حیاتشان قدردانی می‏ شود. یک هنرمند بعد از پنج شش دهه کار، چطور دوست دارد از او قدردانی شود؟
 

هدایت: اگر این روند بخواهد تغییر کند به نظرم داشتن فرصتی برای انتقال تجربه‎ها بزرگ ترین هدیه و قدردانی برای یک هنرمند است. پیش آمده که مثلا ما را به شهرهای دیگر برده و در یک جلسه یک ساعت و نیمه از ما می‌خواهند تجربه‏ هایمان را در اختیار دانشجویان قرار دهیم. من توانایی آن را دارم که در این زمان کار قابل توجهی انجام دهم اما این زمان کافی نیست. باید از دانش با تجربه‌های تئاتر استفاده شود. تا زمانی‌که من زنده‎ام از این دانشی که در اختیار من هست می‎تواند استفاده شود. به همین دلیل روی سایتم بسیاری از بریده جراید، اسناد و مطالب را قرار دادم و از همین‌جا از همه دعوت می‏ کنم از این سایت که بخشی از تاریخ تئاتر در آن وجود دارد به آدرس hormozhedayat.com بازدید کنند.

به عنوان آخرین سوال اگر نکته‎ای یا ناگفته‌ای هست که تمایل دارید منعکس شود، بفرمایید.
 

هدایت: چیزی که این روزها با آن مواجه می‏ شوم این است که از من می‏ پرسند چرا کار نمی‎کنی و مرا برای این موضوع حتی سرزنش می‏ کنند. در تئاتر خود فضای تئاتر مناسب نیست. یکی از بدترین چیزها در تئاتر ما فضای نشستن در تئاتر است. در واقع بیننده شکنجه می‏‌شود. تماشاگر کمترین امتیاز را به عنوان انسان دارد و به همین دلیل مهم نیست که چه کاری را روی صحنه می‎بریم. سالن‎های نمایش ما باید درست باشد، حتی فضای اطراف تئاتر شهر غم‌انگیز است و این نکات حتی ممیزی را نیز کنار می‏ زند. نهایتا اینکه باید برای کسانی مانند من فرش قرمز پهن کنند نه اینکه من بروم پشت در اتاقی مدت‎ها بنشینم تا به من مجوز بدهند هرچند من این کارها را نیز کرده‎ام.

انتهای پیام/32/

حسین سینجلی

 

 

     "امیرحسین سلیمانی" از هنرجویانِ نخستینِ "مدرسه‌یِ هنر و ادبیاتِ صدا و سیما" و یکی از بهترین‌ها بود. سرشار از شور و توانایی های بسیار. پس‌از نمایشِ"چایخانه‌ی باغ پریان" که از ستاره هایِ آن کار بود و خوش‌هم درخشید، درمجموعه‌هایِ تله‌ویزیونیِ"برگی‌اززندگی"،"شیرین‌تراز کلاغ‌پر" و"دوقلوها" درکنار دیگر هنرجویان هم‌دوره‌اش با نگارنده همکاری داشت و کارش را نیکو انجام داد. پس از آن‌هم به کانادا رفت.

     "امیرحسین"در کانادا نیز توانایی‌های گوناگون خود را آزمود و پیروز هم شد. همانجا نیز همسری ایرانی برگزید و درپِی فرزندو زندگیِ بسامانی‌هم برپا کرد.

   داستان را در گذشته (فلاش‌بک) می‌گویم چون سال‌ها از رفتن او، آن‌هم به آن‌سرِ دنیا می‌گذرد. برایش آرزوی شادکامی و پیروزی بیشتر آرزومندم. جای‌اش "سبز" و نمی‌گویم "خالی" که به‌گفته‌یِ آشنا، "آنجا خوش است که دل خوش است".

نگارش 07/03/93

چنانچه بر روی نام‌ِ کارهایی‌هایی‌که با رنگی دیگر

در یادداشت پهلویی آمده‌‌است کلیک کنید، به‌برگِ

درپیوند با آن کار دست خواهید یافت.

 

رضا بابک   Reza Babak

1

    

     سال 1348 به‌دانشکده‌یِ هنرهایِ زیبایِ دانشگاه تهران راه یافتم و با "رضا بابک" آشنا شدم. اینگونه همکلاسی شدیم. با کسانِ دیگری هم که اینک از چهره های برجسته و نامیِ پهنه‌ی نمایشِ سرزمین‌مان هستند همشاگردی‌ بودیم و برای همین دوره‌ی "طلایی" نام گرفت. جایی دیگر پیرامون این دوستان و آنروزگار گفته و خواهم گفت.

     با "رضا" در زمان دانشجویی به اندازه‌ی این سال‌ها نزدیک نبودیم. بهتر است بگویم این اندازه باهم نمی‌پلکیدیم. او با دوستان و کانون‌های دیگری کار می‌کرد. و از دیگرسو از همان‌زمان، سرگرمِ پایه ریزیِ زندگیِ زناشویی بود. 

 

 

 2  "ادامه‌یِ دوستی با "رضا

      آسیب هایی که در دهه‌ی 60 بر نسل ما زده شد، بیشتر به هم نزدیکمان کرد. بیشتر هوای هم را داشتیم. از آن شمار یکی دو تا از جاهاییکه به آموزش هنرجو ها پرداختم با میانجیگری "رضا بابک" بود. یکی آموزشگاه سینماییِ"داریوش آشوری" بود که من و همسرم "آزاده‌ پورمختار" را برای آموزش با‌ آنجا آشنا کرد و دیگری هم "مدرسه‌یِ هنر و ادبیات صدا و سیما" بود که پیشتر"رضا" آنجا زمان کوتاهی کارکرده بود. در این‌یکی، چند سالی با هنر جویان دوره های گوناگون، در زمینه های چندگانه‌یِ نمایشگری کار کردم و سرانجام‌اش به‌نمایشِ "اُپِرِت سیرک گونه‌یِ چایخانه‌ی باغِ پریان" انجامید.

     نخستین گشایش نمایش نامبرده در تالار دانشکده‌ی صدا و سیما روی داد. در روند آماده سازی کار، یکی از هنرجویان (محمد مسلمی)، با شوری برآمده از گرمی و همکاریِ پشت صحنه، از من خواست تا گروه را رها نکنم. پاسخ‌اش را دادم که من گروه را رها نخواهم ساخت و ساختار فرهنگیِ ما این کار را خواهد کرد و هرکدام از شما به سویی کشیده خواهید شد. هرچند نگارنده پس از جدا شدن از مدرسه، با همین گروه چند سریالِ تله‌ویزیونی کارکردم. گفتنی است که هنرجویِ نامبرده به‌همراه یکی دوتن از یارانِ آنگروه (حمید گلی و علی فروتن) گروهی دیگربرپا کردند و در همان شبکه‌یِ دوِ سیما جاییکه با نگارنده همکاری داشتند، کارشان را پی گرفتند و خوشبختانه تا امروز هم همکاریشان دنبال گردیده است.   

     داستان پر تنش و سختِ چگونگیِ به‌نمایش درآمدن بازیِ"چایخانه‌ی باغِ پریان"در"تالار مولوی"بدون همکاری مدرسه و با بهره‌گیری از جایگاهِ خویش و یاری تنی‌چند از دوستان، دربخشِ ویژه‌یِ درپیوند آمده‌است.

نگارش 06/03/93

 

 

 

نادر رضایی Nader Rezaei

 

     به‌گمانم دوسال از زمانیکه برای بار سوم از سویِ " اکرم معصومی" تهیه کننده‌ی "شیرین‌تر از کلاغ پر" برای همکاری دعوت شدم گذشت! نشست ما در آن بار به سرانجامی نرسید به جز اینکه او دریافت، نگارنده سایتی را پیش می‌برد و برگی را هم برای "شیرین تر از کلاغ پر" آماده کرده‌است. او هم مژده داد که عکس های خوبی از کار دارد که به‌دستم می‌رساند تا در برگ نامبرده جای دهم. نه همکاری ما سر گرفت و نه او عکس ها را به من داد و به‌تازگی زمان ویرایش این برگ سر رسید و با خانم معصومی که تهیه کننده‌ی کار بود تلفنی گفت و گو گردم و او بار دیگر با گرمی همراهی خود را بازگو کرد و "قول" داد عکس ها را برایم بفرستد و چنین نشد. برای همین به‌او زنگ زدم تا دست کم مرا در شناسایی چندتن از فنی ها در تنها "دوعکس" یادگاری که در دست داشتم، همراهی کند، چند بار زنگ زدم که بی پاسخ ماند. چون دوستم "نادر رضایی" صدا بردار کار هم در یکی از عکس ها بود، از او کُمَک خواستم و با نگاه به تیتراژ کار و همراهی نادر، به سرانجامی رسیدیم که امیدوارم درست باشد و از همین جا به نادر گرامی سپاس می گویم تا در جای خود بیشتر پیرامون او بنویسم.

نگارش فروردین 93   12/4/2014

 

 

 

و  بهاران خجسته باد،

که دم تازه می‌کند،

که آفتاب درخشان تر می‌شود،

که سبزی می‌آورد.

که نوید پیروزی و بهروزی می‌دهد،

که شادمانی و سرور می‌آورد،

که نماد دگرگونی‌است.

                         نوروز 93 هرمز هدایت

 

 

بازتاب تکه ای ار برگِ بخشِ 2 شناسنامه که روزِ 28/1292 در این برگ آورده شد.

 
 

سال 1359

     پس از بازگشتِ دوباره به‌میهن، هنوز بازارِ نمایش بدنبود، هرچند در(اداره تاتر)کارها به‌بدبختی و بی سامانی پیش می‌رفت، ما توانستیم با همکاری و پشتیبانیِ تاتر شهر که تا آنزمان همچنان در دست تلویزیون بود، نمایش بزرگ و پرکارِ (آنزمان فرا خواهد رسید) نوشته‌یِ(رومن رولان)برگردانِ(بدرالدین‌مدنی)را به‌کارگردانیِ نگارنده برسکویِ نمایشِ تاترِ شهر ببریم. آن هنگام هنوز تاتر شهر بود و تنها تالارَش. افزون بر آن تنها زگیل رویانده بر پیکرش، چهارسو بود که برای کارهای آزمایشی برپا کرده بودند. در سرزمین هردمبیل که، هر کس بکار می شود، در دمی که روزگار به کامش است، هرچه دلش ویار کند، همان بکار کند. می گویید چنین نیست؟! بنگرید به تاتر شهر امروز که چه به روزش آمده است هرکس به‌زمان خویش سوراخی در آن یافته و به خیالش دیگران کور و وی کانون و مغز گیتی بوده است و پی آمد، افزودن زگیل های دیگری بر پیکر بدون پدافند این بنای بی کس، به نام نمایش سرایی دیگر. و سرانجام، خواسته اند تا زیر ابرویش را بر دارند، که زده‌اند و چشمش را هم کور کرده‌اند. مَپِندارید که نگارنده با گسترش تالارهای نمایش سَرِ ناسازگاری دارد. پیدا است هرگز این چنین نیست و هر مغز اندک کارایی می داند گسترش سالن‌هایِ نمایشی از پسندیده‌ترین کارهایی‌است که برایِ گسترش و پیشرفتِ نمایش بدان نیازمندیم و هم او می‌داند که راهش این نیست. شاید همین دل سوختن‌های بیجا و زبان درازی هایِ نا بجاست که کار دست آدم می‌دهد، و نگارنده را به‌دریافت نامه هایی که نمونه‌اش در زیر آمده است، سر افراز می‌کند. این نامه دست آورد بلبشویِ روزگارِ شلم شوربا است. آغازِ چشیدنِ آشی که برای ما پختند و با چاشنی گند مزه، پاتیل پاتیل بما خوراندند. و آن بر ما رفت که داستانش تراژدی سترگ و بلندی است و در جای خود بازگو خواهد شد. به‌هرروی، این نامه آنگونه که بر تارکش می‌بینید درسال 1362 برنگارنده رو نمایی ‌شد، و پایان کار هم نیست و داستانش سر دراز دارد.

 

 

کاردیف  Cardiff

     آنچه پس از رهسپاریِ دوباره به سوی کاردیف در پیوند با کارنامه‌ام رخ داد، در بخش کاردیف و روزگار(تیاترشرمن Sherman Theatre) خواهد آمد. به‌هرروی، تنش‌هایِ آن‌زمان در میهن و پیام‌های پی‌درپیِ دوستان  و همکاران، نگارنده را واداشت تا شتاب‌زده به ایران باز گردد. و چندی نگذشت که جنگ با عراق آغاز شد و دیگر نه راهی برای بازگشت به کاردیف و نه انگیزه‌ای برایِ اینکار مانده بود. گویی سرنوشتِ  نگارنده آن‌گونه نوشته شده‌بود که پیش‌آمد.

 

 

 

شیرین جاهد، کارگردان تله‌ویزوین

    بدبختانه دریغ از یک برگ عکس از پشت یا جلوی دوربین از نمایشِ تله‌ویزیونیِ"مدالی‌برایِ‌ویلی"!        

  جستجو کردم  و بجایی نرسیدم.

   این‌هم از نابسامانی‌ و سردرگُمی و نارسایی‌هایِ بخشِ تهیه و آرشیو و نگهداری، که از کارهایِ بنیادیِ چنین سازمان هایی‌است.

   "شیرین‌جاهد" از کارگردانانِ خلاق و کارآزموده‌یِ تله‌ویزیونی بود. بود چون‌که مانندِ بسیاری از هم‌دوره‌های‌اش باز نشسته شد. او در نمابندی نمایشِ "مدالی برای ویلی" نوآوری و تیزبینی ویژه‌ای از خود نشان داد. به همین روی در راستای پیشبرد کار، جایگاه بهره‌مند و والایی داشت.

نگارش دی ماه 92    Jan 18

 

  این فرزندان یتیم تله ویزیون!  

     نمایش تله‌ویزیونی "مدالی برای ویلی"با ارزشهایی که دربَرداشت، آنگونه که درخوراَش بود، دیده نشد. به‌درستی به‌یاد نمی‌آورم که بازپخشی داشت یا نه؟ این کمبینی و بیمهری پیوسته دامنگیر نمایشهایِ تله‌ویزیونی بوده است. و این کوتاهی بازمی‌گردد به برخورد کارگزاران تله‌ویزیون که به این دست آورد پُراَرزش فرهنگی و هنری کم بهامی‌دهند و اگر برابر پرسشی پیرامون این بیمهری جای گیرند، گناه را به گردن بیننده می‌اندازند. که چه؟ که نمی‌پسندد. و این درست نیست. چون ما بیشتر از آن ها با بیننده ها روبرو می شویم. گهگاه کسانی آمدند و گامی در راستای بهبود این کمبود برداشتند و می‌رفت که تا اندازه‌ای جایگاه راستین خود را بازیابد، هرچند گویی پیوسته گروهی این را تاب نمی‌آوردند. در جایی دیگر بیشتر به آن خواهم پرداخت. همیشه با پایان یافتن کارگزاریِ کسانی که برای بهبود این روند می‌آمدند.، همه چیز به جای نخستش باز می‌گشت. گویی بنیاد سازمان، در ژرفا با این بخش از برنامهها، سر آشتی نداشته است.

نگارش دی ماه 92    Jan 2014

 

هرمز هدایت،    حمید لیقوانی

Hamid Lighvani  Hormoz Hedayat

     "حمیدلیقوانی"به‌گمانِ نگارنده،از آن دسته هنرمندانی است که به اندازه‌یِ توانش دیده نشده و در داوری من بازمی‌گردد به خود او. انگار خود به دنبال‌اَش نبود.

     یادم هست حمید لیقوانی از پیش‌گامان کارِ کارگاهی در خانه‌یِ نمایش بود، هرچند پیگیر نشد و دنبال نکرد. یک بار به‌من گفت که می‌خواهد کاری آماده کند خشن که بویِ خون هم بدهد و بر سکوی نمایش یکی از تالارهای بزرگ ببرد، بمانَد که پیرامون یک خواسته بِماند.

     تا آنجا که نگارنده به‌یاد می‌آورد، انگار دهه‌یِ 60بود که او را در گوشه‌ای از یک فیلمِ سینمایی دیدم تا همین سال های واپسین که در چند سریال تله‌ویزیونی هم دیده شد.

     تنها بازی که بر سکویِ نمایش از او دیدم در همین "کبودان و اسفندیار" است و همبازی‌ام بود.                  

نگارش دی ماه 92      2014/01/10

 

غلامحسین بهرامی

GholamHoseyn Bahrami

     زنده‌یاد"خسرو شکیبایی"یک‌روز به‌هنگامِ بازگشتمان با مینی‌بوسی که ما را از "اوشان"یکی از لوکیشن‌هایِ فیلم "عبور از غبار"، کارِ "پوران درخشنده" باز می‌گرداند، با شگفتی از من پرسید، چه جوری برخی می‌توانند نقش سوسک را بازی کنند؟! بدون اشاره به کَسی یا کاری! منظورش این بود که کار سخت و شاید ناشدنی می‌نماید. اگر شوخی هم می‌کرد، چهره‌اش این را نشان نمی‌داد. به‌هر روی پرسش برانگیزاننده‌ای بود. اینک که این را می‌نویسم و ایماژ پهلویی را نگاه می‌کنم، به‌یاد گفته‌یِ خسرو و بازی"غلامحسین‌بهرامی" در پوشش فیل در"شهر کارستان "می‌افتم. به‌راستی باور پذیر بود و خوب جا افتاده بود. با آن نوای طبلی که زیر پایش طنین می‌افکند. غلامحسین بیشتر کارهایش را با نگارنده بازی کرده است. پیرامونِ او در بخشِ"شناسنامه"و رفتن به‌انگلستان پیشتر نوشته‌‍‌‌‌‌‌ام.         

                                                  دی ماه 1392   3/1/2014

 

مسعود نیک پور

Masoud NikPoor

     4/10/1322 زاد روز "مسعود نیک پور" است. کاش زودتر می‌دانستم، هرچند هنوز هم دیر نیست و می‌شود به‌او شاد باش گفت. مسعود، خرداد 1346 به تله‌یزیون می‌پیوندد. از پایه گذاراران تله‌ویزیون آموزشی کشور در سال 1351 و شبکه‌ی دوم در سال 1360، بوده است. همچنین مدیر تولید برنامه های دانشگاهی شبکه‌ی دوم از اردیبهشت 1358 تا خرداد 1360. او در امرداد 1370 با عنوان تهیه کننده‌ی ارشد بازنشسته می‌شود. این پیشینه را به‌تازگیازاودریافتکردم.                                                                                                                    13/10/92       December 2013   

اخم پیشین و لبخند درپِی!

    "مسعود نیکپور"را از سال‌هایِ پایانیِ دبستان می‌شناسم. هرچند با برادرش "سعید نیکپور" بیشتر دوست بودم. با سعید در دبیرستان همکلاسی هم بودیم. اما با مسعود تنها سلام و علیکی داشتیم. و نمی‌دانم چرا بیشترچهره‌ی اخمویش، به‌یاد می‌ماند. سال‌ها پس از آن در همان روزگاری که مرا با همین "شهر کارستان" به شبکه دو کشانید، دریافتم چه انسان پاک و فرهیخته‌ای است. انگار ما در آنروزگار لبخند‌های پنهانش را نمی‌دیدیم. به‌هرروی مسعود در آن هنگام از تهیه کنندگان با دانش شبکه دو بود. براستی دوران خوبی بود. به‌ویژه برای من که آنزمان از جایگاه پیشین کاری‌ام با آن رویدادهایِ تلخِ آن سال ها دور شده بودم، انگار به این گروه دوستان کارآمد پناه آورده بودم.

نگارش دی ماه 92      December 2013

 

     بازتاب گفت و گویی را که چند روز پیش با شبکه‌یِ ایران دریاره‌ی "بهرام بیضایی" و به بهانه‌ی زاد روزش داشتم، در این‌جا می‌آورم.  

                                                      92/10/07  هرمز هدایت

 

 

راست به چپ : بهرام بیضایی، ... ابراهیمی، هرمز هدایت،

آتش تقی پور

Left to right : Atash TaghiPoor, Hormoz Hedayat, ... Ebrahimi,

Bahram Beyzaei

 

هرمز هدایت در گفتگوی تفصیلی با شبکه ایران بیان کرد:

بیضایی سیاسی نبود و نیست/او روشنفکری است معترض به نابسامانیها

     هرمز هدایت بیش از آن که سابقه سینمایی داشته باشد سابقه تئاتری دارد. او که علاوه بر تحصیل در رشته نمایش فعالیت هنری اش را با بازی وکارگردانی در تئاتر آغاز کرده است در سالهای قبل و بعد از انقلاب اسلامی همواره به عنوان یکی از چهره های ممتاز عرصه تئاتر شناخته می شد با این حال هرازگاه نیز پیشنهادات سینمایی جذاب را پذیرفته و در آنها ایفای نقش می کرد از جمله در درام تحسین برانگیز مسافران ساخته بهرام بیضایی.

     همزمان با پنجم اولین ماه از فصل سرد سال که سالروز تولد بهرام بیضایی است به سراغ هرمز هدایت که سالها پیش از مسافران به واسطه تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران با بیضایی به عنوان استاد حشرونشر داشت رفته و از او درباره مسافران و بیضایی پرسیده ایم.

 * شما یکی از چهره های مطرح تئاتر ما هستید که با مسافران بیضایی نامتان در تاریخ سینمای ایران جاودانه شد. آیا این آشنایی قبلی با بیضایی بود که موجب شد بازی در این فیلم را بپذیرید؟

     اول بگویم مسافران از جمله کارهایی بود که حیف شد و به دلایل مختلف حق فیلم آنگونه که باید ادا نشد. اما در پاسخ به پرسش شما! آشنایی من با بهرام بیضایی ابتدا در دانشگاه تهران شکل گرفت. ایشان از اساتید بنام دانشکده هنرهای زیبا بود و من نیز هرچند به طور مستقیم درسی با ایشان نداشتم اما به میل خود در برخی از کلاسهای استاد شرکت می کردم تا از او بیاموزم. این مراوده اندک اندک ادامه داشت و ارتباطات ما بیشتر شد تا مسافران که تجربه همکاری عملی را هم پشت سر گذاشتیم.

 * ارتباط نزدیک با بیضایی باعث این نشد که او راحت تر و از نزدیک درباره کارهای هنری شما اظهارنظر کند؟

     بیضایی آدمی بود و هست که با کسی تعارف ندارد و نظر شخصی اش درباره یک اتفاق هنری یا اجتماعی را بی پرده بیان می کند. یادم هست زمانی  در دوران دانشگاه، تئاتری به عنوانسربازها با نام اصلی سیب زمینی با همه چیز را روی صحنه بردم که وی در همان اجرای اولش در دانشگاه کار را دید و برخورد خوبی نسبت به آن داشت. اینکه گفتم اجرای اولش به‌این دلیل است که این نمایش در سال 58 بار دیگر با دگرگونی هایی، بر تالار رودکی به صحنه رفت.

 * بیضایی در سالهای قبل و بعد از انقلاب همواره به واسطه نمادگرایی سیاسی در آثارش در مظان اتهام بود. به عنوان کسی که از نزدیک با او برخورد داشته اید آیا این نمادگرایی را درک کرده اید؟

     بیضایی سیاسی نبود و گمان می‌کنم خودش هم این را گفته باشد. ولی متاسفانه وهمواره عده ای هستند که می‌خواهند با کانالیزه کردن آدمها، کارنامه‌ی آنان را مخدوش کنند. به عنوان کسی که از این گرفتاری ها آزار دیدم، چنین اتهاماتی را کاملا درک می کنم. درباره بیضایی هم می‌گویم او روشنفکری روشنگراست و معترض به نابسامانیها که البته در نمودن این نابسامانیها در کارهایش به‌زیبایی وبا بیانی آرتیستیک برخورد می کند. همین الان آدمهایی را داریم که در آثارشان به صراحت شعار سیاسی می‌دهند اما کسی کاری به کارشان ندارد. درصورتی که بیضایی به مسایل اجتمایی و با بیانی هنرمندانه می‌پردازد. و پیدا است که نگاه معترض وی نا اهلان را خوش نیاید و بخواهند با برچسب زدن های ناروا دست وپای وی را در بیان روشنگری های هنرمندانه اش ببندند. بهرام بیضایی هنرمندی است با ویژگی های خود. روشنفکری ژرف نگر که با شعار چندان سر سازگاری ندارد. جدا ازفیلمهای بیضایی، او در نوشته هایش هم به راستی ژرف اندیش وسخت گیر است. برای همین نمی شود کارهایش را سرسری خواند. پیدا است که آنان که ازدریافت درست نوشته هایش در می‌مانند، به قول شما آثارش را سیاسی می‌پندارند. واین بهانه ای می‌شود تا پنبه‌ی او و امثال وی را بزنند. من کاملا با شما موافق هستم که بیضایی روشنفکری اجتماعی است و نه سیاسی. البته این به‌ این معنی نیست که سیاسی بودن را گناه بشماریم.

 * ...و متاسفانه اغلب این چهره های روشنفکری در سالهای دهه شصت به واسطه همین انگها به شدت ضربه خوردند؟

     بله، از آن آشفته بازار سیاسیِ دهه‌ی شصت همه ضربه خوردیم. آنها که آن آزارها را علیه آدمهایی مثل بیضایی درست می کردند یا علیه کسانی چون من دشمنی می کردند، نه ما را به درستی می شاختند ونه شناختی ازکارما داشتند. این کاره نبودند، طرح توطئه را کسانی می‌ریختند که شوربختانه نامشان همکار بود اما به دلیل اینکه درانجام کارهای ارزشمند عاجز بودند، تنها راهی که برایشان می‌ماند و بلد بودند همین بود که زیر آب همکارانشان را بزنند. به هر حال ما متعلق به نسل طلایی هنر این مملکت بودیم. شما دقت کنید، من در زمانی دانشجو بودم که همکلاسی هایم کسانی چون سوسن تسلیمی، مرضیه برومند، پرویز پورحسینی، رضا بابک، بهرام شاه محمدلو، سوسن فرخ نیا، رضا قاسمی، شهناز صاحبی، غلامحسین بهرامی، علیرضا هدایی، افشین قهرمانی و دیگرانی که هرکدام جایگاه ارزشمندی درعرصهی هنر و فرهنگ دارند، بودند. همچنین استادان مان کسانی بودند مانند پرویز ممنون، حمید سمندریان، پرویز پرورش، محمد کوثرو بهرام بیضایی درزمینه‌ی نمایش، هرمز فرهت، خانم برکشلو، ماردویان و استاد صفوت که از نامداران موسیقی کشورند. و در مکتب استادان فریدون رهنما، سجادی و ره‌آورد ادبیات دراماتیک و تاریخ آنرا می‌آموختیم. و یاد کنم از مادام سپاهی که بدن های مارا ساخت و رقص های فولکوریک دنیا را به ما آموخت. بیخود نبود که نام دوران طلایی بر تارک کلاسمان نشسته بود. یادم هست زمانی که نخستین کار دانشجوییم را به صحنه بردم و با استقبال گسترده‌ی تماشاگران مواجه شدم، خانم پری صابری که سرپرستی فوق برنامه‌ی دانشگاه را به‌عهده داشت به من گفت:اولش همه به به می کنند و بلافاصله سر کارهای بعدی است که سرکوب ها آغاز می‌شود این گفته‌ی او درابتدای انقلاب بیشتربه‌کرسی نشست، ودیدیم آن آشفته بازار طوفانیِ را که به بسیاری از ارزش های فرهنگی واخلاقی ما آسیب رساند.

 * یعنی می خواهید بگویید این هم صنفان خود شما بودند که به شانتاژ علیه شما پرداختند؟

     برای اینکه منظورم را راحت تر بیان کنم، نقل قولی می آورم از نصرت کریمی که می گفت:ما به دنبال رقابت یا پیشرفت نردبانی نیستیم بلکه به‌دنبال پیشرفت الاکلنگی هستیم. این دیدگاه در میان بسیاری از اهالی هنر بوده و هنوز هم هست و همین هم شد که در ابتدای انقلاب آن درد سرها را برای امثال من و بیضایی به وجود آورد. یعنی به قول معروف هِندِل اتهامات را همکاران زدند و بعد یک سری آدم کم دانش هم شروع کردند به جمع کردن استشهاد علیه چند چهره ای که به واسطه‌ی کارشان خود را شناسانده بودند. تا چه شود؟ تا امثال بیضایی را به‌زیربکشند و خودشان را بالا ببرند، اما تاریخ ثابت کرد که حتی این اتهام زنیها هم مانع تعالی کسانی چون بیضایی نخواهد شد. حالا که به اینجا رسیدیم بگذارید راحت به شما بگویم که در ابتدای انقلاب در اداره ای که کار می کردم علیه من استشهادی درست کردند تا مرا از جایگاه و کارم برانند. تصور می کنید پای استشهاد را چه کسانی امضاء کردند؟ یکی از امضاء کنندگان مستخدم معلوم الحال اداره‌ی تاتر بود و شوربختانه، دیگرانی نیزبه‌نام همکار. فضا تا این حد تلخ بود اما به هر حال ما راه خود را ادامه دادیم.

 * به مسافران بپردازیم. اولین بار فیلمنامه کار را چه زمانی خواندید؟

     کمی پیش از آغاز فیلمبرداری بود که استاد فیلمنامه‌ را در اختیار من گذاشت و  خواست بر روی نقش مطالعه کنم. فیلمنامه را که خواندم، نقش را خیلی کوتاه دیدم و برای همین خواستم بازی در فیلم را رد کنم اما بیضایی مرا قانع کرد که نقش علیرغم کوتاهی اثرگذاری خاص خود را دارد و در عمل هم دیدم که این اتفاق افتاد. و زمانی که بیضایی به خاطر حضورم، برنامه‌ی فیلمبرداری منطبق با روال زمانی فیلم را تغییر داد تا من به فیلم برسم، سرراستی و وفاداری اورا نسبت به‌آنچه در باره‌ی من و نقش گفته بود، بیشتر دریافتم.

 * یعنی نماهای شما که مربوط به آغاز فیلم است بعد از بقیه نماها فیلمبرداری شد؟

     بله، من همزمان با آغاز فیلمبرداری مسافران درگیر یک کار تئاتر بودم و بهرام با عوامل کار صحبت کرد و شرایطی را فراهم کرد که من چند جلسه ای در آن نمایش نباشم اما من گفتم چون نسبت به آن کار تعهد دارم. تا پایانش باید بمانم. این شد که بیضایی صبر کرد تا کار من تمام شود و بعد نماهای شمال را گرفتیم. این خیلی برایم ارزشمند بود چون بیضایی با این کار نشان داد که تک تک نقشها برایش اهمیت دارند.  

 * گفتید که پیشنهاد اول بار ایفای نقش با مخالفت شما همراه بود تا اینکه بیضایی شما را قانع کرد که در فیلم بازی کنید. این فرآیند قانع شدن چقدر به طول انجامید؟

     فقط یک جلسه. یک نشست مشترک داشتیم و او نیز رودررو درباره‌ی نقش  صحبت کرد و جایگاه نقش را درپیشبرد درام در فیلم توضیح داد. ارزشی که ایشان برایم به عنوان بازیگر قایل بود واقعا قابل توجه بود. البته در آن دوران من هم جایگاه خاص خود را داشتم هرچند، بیضایی چهره ای بنام بود و جایگاهی ویژه داشت.

 * رفتارش به هنگام هدایت مقابل دوربین چطور بود؟ آیا دقیقا همانی را می خواست که در فیلمنامه بود یا با بازیگر راه می آمد؟

     خیلی خوب رفتار می کرد. قبل از اینکه جلوی دوربین برویم سعی می کرد بازیگر را با مختصات نقش آشنا کند و بعد هم اگر در میانه کات می داد در فضایی آرام نکات لازم را گوشزد می کرد. در مسافران ما در مُتلی ساحلی در شمال اقامت داشتیم. یادم می آید قبل از اینکه جلوی دوربین بروم با خودروی رنو5 اش به سراغ من آمد و در راه تا به لوکیشن برسیم همان سکانس آغازین که قرار بود فیلمبرداری شود را به شکلی تلویحی مرور می کرد و با زمزمه‌ی آوازکی می خواست مرا در حال و هوای آن سکانس قرار دهد. او آن قدر گرم و صمیمی بود که حتی در مدت زمان حضورمان در شمال خودروی شخصی اش را در اختیار من قرار داد تا با همبازی ها در زمان بیکاریمان  به گشت و گذاری در دل طبیعت بکر آن منطقه بپردازیم. بهرام پشت دوربین خیلی خوب بود و وقتی کات می داد می‌دانست چه بگوید و پیدا است که من هم در جایگاه بازیگر، خواسته هایش رادرمیافتم. انرژی لازم و شور و شوق مورد نیاز برای هر صحنه را، بیضایی بود که به بازیگران القا می کرد. بیضایی با من میانه‌ی خوبی داشت. چندی پس از اکران فیلم با کسانی برخورد کردم که می گفتند گویا بیضایی به شما خیلی علاقه دارد و دلیل شان این بود که درجایی از من به نیکی یاد کرده بود و برای کارم ارزش قایل بوده است. مسافران با وجود پیچیدگی های داستانش، با بیننده های گوناگونی با دیدگاه های متفاوت ارتباط برقرار ‌کرد و تأثیر گذاربود و ماندگار شد.

 * مسافران هم به مانند بقیه آثار بیضایی با تفسیرهای نمادگرایانه مواجه شد. مثلا اینکه آینه نماد فلان چیز است و یا خانواده ای که تصادف می کند نماد چیزی دیگر. خودِ شما به عنوان بازیگری که از نزدیک با بیضایی کار کردید واقعا او را آدمی قائل به نمادگرایی دیدید؟

     نماد ازعناصر اصلی هنراست. با این نگاه  که زیاده روی درآن به‌ویژه ناشیانه‌اش، چه در کاربرد و چه درتعبیر، می تواند کاستی به‌بارآورد. زنده یاد حمید حمزه که هم چهره پردازخوبی بود وهم شعر می‌گفت تفسیرجالبی از"مسافران" می‌کرد که برایم تازگی داشت. او مسافران فیلم را تک به تک معادل نماینده ای از قشری خاص از جامعه برمی شمرد که مرا به یاد نمایشنامه‌ی چهارصندوق می‌انداخت. خب این نگاه اوبود. و به‌یقین نگاه های بیشمار دیگری هم به این کار وجود دارد و می‌شود اینگونه تعبیرکرد که نمادهای فیلم سردستی و شعاری نیستند. اگربخواهیم نمادهای این اثر را برای مثال با نمادهای نمایشنامه‌ی چهارصندوق برابر بدانیم، کژراهه رفته ایم. چرا که این دو اثر در دو زمان دور ازهم چه به‌لحاظ سنی نویسنده وچه شرایط اجتماعی زمانه، خلق شده اند.

 * اگر بخواهید به صورت موردی آثاری نوشتاری از بیضایی را پررنگ کرده و خواندن آنها را به مخاطبان پیشنهاد کنید به کدام یک اشاره می کنید؟

درباره کارهای نوشتاری کسی چون بیضایی برگزیدن را دست کم من نمی‌پسندم. چندی پیش آثار "صادق هدایت" را دوره کردم و دریافتم اینگونه باید به آثار این بزرگان نزدیک شد. درباره نمایشنامه ها و فیلمنامه هایی که بیضایی نوشته هم بهتر است به دنبال هم خوانده شوند. خیال دارم در مورد آثار بیضایی هم دوره خوانی کنم. از کتاب نمایش در ایران اش گرفته تا آخرین نوشته‌هایش.

 * در میان آثار سینمایی چطور؟ فیلمی از بیضایی هست که به شدت آن را دوست داشته باشید؟

     باشو... را خیلی دوست داشتم. داستان سرزمینی به پهناوری میهن ما، با گوناگونی مردمانش و رنگارنگی زبان هایی که دارند. و این شمار مردمان و زبان، به هنگام  پیوند اجتمایی گویی از زبان مشترک دلشان بهره می‌برند. این فیلم سرشاراست از لحظه های ناب سینمایی اجتماعی، آن هم در روزگار سیاست زدگی و سیاست پیشگی.  

 * در میان آثار قدیمی تر او کدامیک را بیشتر می پسندید؟ غریبه و مه، چریکه تارا، رگبار؟

     راستش در زمان نمایش فیلم رگبار من دوران جبهه گیریم برابر روشنفکر نمایی را می‌گذراندم و اینکه مثلا مُد شده بود می گفتند آن کارگری که در فیلم عینک زده و گاری دستی را می راند، نمادی است از ساواک و از این دست، به ذایقه‌ی من خوش نمی آمد. برای همین باید فیلم های استاد را دوباره بینی کنم و به نگاه و داوری این زمانی خویش برسم. به هر روی سینمای بیضایی از همان ابتدا جنس دیگری داشت. سینمایی که پیوسته سخنی تازه برای گفتن و چشم اندازی هنرمندانه برای تماشا کردن داشت.

 * در مورد آخرین فیلم بیضایی وقتی همه خوابیم هم یک سری نقطه نظرات متفاوت از منتهی الیه مثبت تا منتهی الیه منفی وجود داشت. این گوناگونی نظرات پیرامون این فیلم را چطور می بینید؟

     خوب این گوناگونی نگاه ها،  می‌تواند ارزش های درونی کاررا بکاود. شخصا از کار آخر بیضایی در برابری با پیشینه‌ی او خرسند نبودم و تصور می‌کنم این کار در ساخت و بیان تم، با کارنامه‌ی درخشان بیضایی برابری نمی‌کرد. آن گونه که شما گفتید، بیضایی بخشهایی از آنچه در ساخت یکی از فیلمهایش بر سرش آمده بود را در این فیلم بازگو کرد. به‌هنگام تماشای فیلم هم می‌شود چنین دریافتی را داشت. به همین خاطرانتظار بیننده ای آشنا با داستان را بر آورده نمی‌کند. نخستین بازی هدایت هاشمی را در نمایش " افرا " کار بیضایی بر صحنه تالار وحدت دیدم. خیلی به دلم نشست. پشت صحنه هم بازی‌اش را ستودم. اما در فیلم " وقتی همه خوابیم " این جور نبود. به‌ویژه اگر قرارباشد به قول شما "نیرم نیستانی"  را ترسیم کند. این را برای نمونه می‌گویم. وگرنه آن چه که داوری مرا می سازد این نیست. گستاخی نباشد، ساخت فیلم از داستان آن پیشی می‌گیرد. این داوری من است. شاید همان مصایب طرح شده در فیلم، به‌هنگام ساخت این یکی هم گریبان گروه را رها نکرده باشد.

 * بیضایی سه سالی می شود که ایران را به قصد تدریس در دانشگاه استنفورد ترک کرده. آیا در این مدت ارتباطی با ایشان داشته اید؟

     نه متاسفانه. آخرین دیدار من با بیضایی هم سالها قبل بود. یادم هست، به همراه مجید مظفری که پس از مسافران پیوسته  کنار او بود به خانه‌ی استاد رفتیم. او می خواست برای ما چای درست کند و همین که درب قوطی چای را باز کرد متوجه بسته بندی بد ترکیب آن شد و گفت:این هم از بسته بندی مان. پیدا است که همین نکته بینی های به ظاهر کوچک، می‌تواند هنرمندانی بزرگ بسازد.

 

 

نشان ها

پُوسترها

نوشته ها

داوری

آموزش

رسانه ها

سینما

تله ویزیون

تیاتر

شناسنا مه

میزبان

Awards

Posters

Writings

Jury

Teaching

Media

Cinema

Television

Theatre

About me

Home

 

Covered by the Cloud

پُشتِ اَبر