شناسنامه، بخش1

About me, Part1

 

 

 

 

Hormoz Hedayat

هرمزهدایت

 

 

 

 

 

 

 

 

دربرگیرنده ی  چکیده ای از زندگینامه و کارنامه ی نگارنده تا پیش از 57 و دنباله آن در بخش دویم

 

Place of  birth : Isfahan

Date of  birth : first of July 1945     

Education : Tehran University & University of Cardiff  UK

Equivalent Ph D in Directing

 زادگاه : سپاهان 

زاد روز : دهم تیرماه 1324 

 دانش آموخته :  دانشگاه تهران و دانشگاه کاردیف_بریتانیا

 جایگاه یکم کارگردانی ارزشیابی هنری

 

 

خواهر و برادران، 

راست به چپ :         

   

کیوان هدایت.  پرویز هدایت.  

هرمز هدایت.  پروین هدایت

 

Sister and Brothers,

Left to right :

 

Parvin Hedayat. Hormoz Hedayat.

Parviz Hedayat. Keyvan Hedayat

 

 

 

خانه‌ی ما    

     خانه‌ی‌ما، در میانه و بَرِ پایینی خیابان شیخ بهاییِ سپاهان جای گرفته بود، درِ دو لنگه‌یِ خانه، به گُل میخ‌ها و کوبه‌ها و کلون و دیگر نشانه‌های آشنایِ روزگارِ خویش آراسته بود. دو سویِ در گویی دو سکویِ  خوش‌تراشِ سنگی از خانه نگهبانی می‌کردند. دَمی‌که در گشوده می‌شد، پرتو های نور از خیابان شیخ بهایی به راهرویِ بلند و نیمه تاریکی می‌تابید که ما را به‌چهار دیواریِ خانه رهنمون می‌کرد. آشپزخانه و تنور نان‌پزی و انباری در همین راهرو بود. بر درگاهیِ تهِ این راهرو، روبه‌پایین‌دستِ خود که می‌ایستادی، چهاردیواریِ خانه دیده می‌شد. در آغازِ دیوارِ دستِ راستی، ساختارِ آبرسانیِ خانه پیدا بود. چرخ چاه و بندی که یک سرش به چوب میانیِ چرخ چاه بسته بود و سر دیگرش به دسته‌یِ دَلوِ چرمین گره خورده بود، خودنمایی می‌کرد. چرخِ چاه در بلندایِ آب انبار سر بر افراشته بود. پرتویِ آفتابِ پگاه با سرسختی خود را از دریچه‌یِ آبرسان به درون می‌کشید تا به‌رویِ آب بتابد و پرتوِ آن بر دیواره‌ها و چرخِ چاه دلبری کند. آب که پایین می‌رفت، مردی با کلاه نمدین و تنبانِ پاچه‌گشاد به‌خانه‌یِ ما می‌آمد. گیوه‌هایش را درمی‌آورد، سپس از پله‌هایِ سنگیِ آبرسان بالا می‌رفت و بر سکویی که درپسِ چرخِ چاه قرارداشت می‌نشست. پاچه‌هایِ تنبانِ گشادش را بالا می‌زد، آنگاه چرخ چاه را از بستی که داشت رها می‌ساخت تا دَلوِ تهی به تهِ چاه کشیده شود و به‌دنبالش بند را همراه سازد و بند هم خود را از پیرامون چرخ چاه رها کند و آنرا چون میاندار گود زورخانه بچرخاند. آوای خوش آیند برخوردِ دلو و آب، مردِ پاچه گشاد را به‌خود می‌آورد تا چرخ چاه را نگه‌دارد و دلو از آب چاه پر شود، آنگاه کفِ پاهایِ بزرگ و پینه بسته‌اش را پیاپی به چرخ چاه بفشارد تا بارِ دیگر بند، پیرامون پره‌ها بپیچد و دَلوِ لبریز از آب را بالا بکشد و به آب‌انبار سرازیر کند. و پیروِ رَوشِ پیاله‌هایِ بهم پیوسته، آب از آب‌انبار، به آب‌پرانِ میانِ آب‌نمایِ سنگی و خوش‌تراشِ خانه کشیده شود و از آنجا سرریز شود تا آب‌نما را لبالب سازد، از آنجاهم به‌پاشویه‌ها، سرازیر گردد. پایینِ خانه، پنج‌دری و سه‌دری‌ها، با شیشه‌های رنگی، دل می‌ربودند. در میانه‌یِ بالایِ خانه، ایوانی با گشاده رویی، خوش آمد می‌گفت و درهایِ اتاق‌هایِ این سویِ خانه را که ساختی نو تَر داشت، در خود جای داده بود. دری‌که در کُنجِ این ایوان برپا بود، به اتاقی باز می‌شد که داییِ کوچکتر، در آن بستری بود. کُنجِ چپِ پایینیِ خانه، راهرویِ نیمه تاریکِ دیگری مانند همان راهرویی که ما را به درونِ خانه رهنمون می کرد، بنا داشت. انبار ذغال و آبریزگاه، در این راهرو بودند و در پایان با دری به کوچه‌یِ پهلویی، در نبش دیگر خانه باز می شد. روی این ساختار، بالاخانه‌ای بود که گویی پیش از این‌ها، داییِ بزرگم، آغاز زناشویی‌اش را در آن سر کرده بود. پس از او هم برادر پدرم با انجام سربازی، پاره‌زمانی را در این بالاخانه سپری کرده بود. دایی کوچکم، آنگونه که همه باور داشتند، دیرکِ خیمه‌یِ خانواده بوده. هرچند تنها چیزی که من از او به یاد می‌آورم، نمایِ کمرنگی از پیکر هماره دراز کشیده‌اش بود بر تختی که در کنار پنجره‌ی اتاقش جای داشت. و پدرم هم به میهمانی می‌مانست که در میهمانسرای خانه‌یِ ما، سروری می‌کرد. پُر رنگترین یادمانی که از وی و از آن زمانه در سر دارم،  به‌روزگاری باز می‌گردد که با وی برای گردش به خیابان چهارباغ سپاهان می رفتیم. انگشت نشانه ی او را در مشت می گرفتم و گرمی دلپذیر آنرا هنوز در سر دارم. همچنین به‌یاد دارم که نان سنگکِ داغی می‌خرید و تکه تکه می کرد و جلویِ سگانِ خیابانی می‌انداخت و شادمانشان می‌ساخت. و اگر تکه های  نان را به آبِ کله پاچه آغشته می‌کرد، چیزی است که گنگ بیاد می‌آورم. سه‌تا پَشِه‌بندِ سپید، در شبهای تابستان  برپا می‌شد. دو تا بزرگ که در یکی من و مادر و خواهرم، و در دیگری دو برادرم که از من بزرگتر بودند، می‌خوابیدند. من ته‌تغاری بودم و خواهرم فرزند نخستین. پشه بندی هم که تک نفره بود و رنگ ارتشی داشت، بر تختِ تاشو یِ ویژه یِ پدرم برپا می شد. گمان نکنید که او ارتشی  بود، نه، هرگز! بیشتر به آنهایی که هماره راهی اردو یا گردش هستند می‌مانست. جامه‌دانِ کوچکی‌هم داشت که ابزارِ پیرایش و دیگر چیزهای یگانه‌اش را در آن نگه می‌داشت. پروای آن بود که کسی، خدای نا کرده بگشایدش و از سر کنجکاوی زیر و رویش سازد. هرچند من بارها و پنهان از دیده ی دیگران، کند و کاوِ جانانه ای در آن داشتم. یکی دو تا از ابزارهای پیرایش او که دلم را ربوده بودند، سرانجام به من رسیدندکه هنوز هم آنها را دارم. یکی خود تراش دو رنگی است که تیغ یک بر ویژه ای در آن جای می‌گیرد و دویمی قیچی دلربایی است که در نوجوانی رخدادی به یاد ماندنی برایم بجاگذارد و بازگویی آن بماند برای زمانی دیگر. زادگاه من و جایی که چند سال نخست خُردیم را در آن سپری کرده ام، همان خانه، در میانه‌یِ بر پایینیِ خیابان شیخ بهایی بوده است. هرچند می گویند مرا در بیمارستانِ انگلیسی هایِ سپاهان به دنیا آورده اند. به‌هر روی، هرچه بود گذشت، تا روزی که به‌ناگاه، آوایِ شیونی بالا گرفت و درپِی، سیاه پوشانِ آشنا و نا آشنا به‌خانه‌یِ ما سرازیر شدند و خروشِ مویه‌ها برپا شد. سپس در نمایی دیگر، صندوقی را دیدم گهواره مانند،(عماری) باشال‌هایِ ترمه بر آن، که بر دوشِ مردانی با بازوبندها و نوارهایِ سیاه، باشتاب به سوی گورستانِ تختِ پولاد برده می‌شد. و هنگام که پرسیدم دایی‌ام را کجا می برند؟ بزرگترها به دلجویی پاسخم دادند که به بیمارستان  تختِ پولاد! و به‌گمانم این نخستین دروغی بود که می‌شنیدم  و فرا می‌گرفتم. دیری نپایید که در خانه‌ی ما همه‌چیز به تاراج رفت! و نمی‌دانم چرا؟ از انبوهِ خانه‌افزار های سیمین و گونه های رنگارنگ آبگینه هایِ کمیاب و گران سنگ گرفته تا اُرگِ بادی و دستگاه پخش آوای مسین، همه را پیش روی ما به نام بستانکار روبیدند. در جایی دیگر و دور از چشم ما، زمین و بنا و دکان‌ها، به‌چپاول می‌رفت. هنوز هم در نیافته‌ام، این چگونه ورشکستگی بود که با مرگ داییِ کوچکترم، یکباره رخ نمود! انگار که پیکر بیمارش تا دم مرگ جلودارِ از هم پاشیدنِ خانه و خانواده بود. بیهوده نبود که او را، دیرکِ خیمه‌یِ خاندانِ ما می‌پنداشتند. و شاید از همین جا است که از مرگِ برادرش (دایی بزرگترم) چیزِ کم رنگی به یادم مانده است. هرچند این یکی دو فرزند پسر از خود بجا گذارد که دودمانش را تا به‌امروز و آنهم در زادگاه‌شان جاری ساخت. از برادرِ پدرم هم در آنزمان، تنها یک چیز را به یاد می آورم و آن باز می‌گردد به روزگاری که در آن بالاخانه زندگی می‌کرد (دیرتر از بدِ روزگار و در اوج ورشکستگی و اینبار، ما به بالاخانه‌ی آنان در رِی پرتاب شدیم). بگذریم، یک روز در همان خانه‌ی زادگاهی در سپاهان، خواستم به آبریزگاه  بروم و ناچار می‌بایستی از پیش روی او رد می شدم و شرم، بازم میداشت. چون به‌هنگام رفتن به آبریزگاه، پیشاپیش و هماره پایین تنه را از بند جامه رها می ساختم. نمیدانم چرا؟ شایدبرای اینکه یکبار در کودکستان پیش از رها سازی پایین تنه از بندجامه خود را خراب کرده بودم و تا زمانی دراز آداب آبریزگاه رفتن را اینگونه انجام می‌دادم. برادر پدرم را هم دیگر ندیدم تا اینکه به تهران کوچیدیم و در بالاخانه ی آنان چپیدیم. و داستانش را در زندگی نا مه ام خواهم آورد. بماندکه کودکستان هم، یادمانِ پاکیزه، کم نداشت. دیدنِ پرستار هنگام خواب نیمروزی در خوابگاه کودکستان و سرانجام نخستین لرزه‌های آن چنانیِ دل در خُردی. و از سوی دیگر، بو و مزه‌ی ویژه ی آن روزگار که همچنان در یادم مانده است و به‌سادگی مرا به‌سوی گذشته های دور و رویا انگیزِ خردسالی می‌کشد. بیرون ازخانه‌یِ ما، از همسایه‌ها تنها یادِ یک خانواده در سرم یا بهتر است بگویم در دلم مانده است. پهلوی خانه‌ی ما خانواده‌ای با چند پسر و یک دختر که کوچکترین‌شان بود، زندگی می کردند. او دویمین دل جنبانِ خُردیم بود. آنگونه که مرا واداشت تا پس از سال ها و در زمان آتشین نوجوانی، هنگام که به زادگاهم رفته بودیم، به خانه شان کشیده شوم، و ناکام از دیدار دوباره‌ی او، بازگردم. مرگ دایی کوچکم، همانگونه که پیش از این گفته شد، کار را به آنجا کشانید که همه چیز و سر انجام خانه‌یِ ما نیز به فروش رود و به کوچِ ما از آن خانه بیانجامد.

 

 

 

راست به چپ: کیوان هدایت. پروین هدایت. هرمز هدایت

 

Left to Right :

Hormoz Hedayat . Parvin Hedayat . Keyvan Hedayat

 

راست به چپ: پرویز هدایت. پروین هدایت. کیوان هدایت

 

Left to Right :

Keyvan Hedayat . Parvin Hedayat . Parviz Hedayat

 

 هرمز هدایت  1334   Hormoz Hedayat 1954      

گواهی نامه‌ی چهارم دبستان

 

     در زمانه‌ی ما گویی پایان سال چهارم دبستان هم گواهی نامه‌ای می داده اند که شاید ارزش بیرونی داشته است. پیدا است این گواهی نامه ها مانند پول با گذشت روزگار کم بهاتر شدند. ده سالگی و پایان سال چهارم دبستان نگارنده همزمان بود با کوچ ما از سپاهان به ری، شاید هم برای همین جا به جایی، چنین گواهی نامه ای را به من داده اند. به هرروی دیرتر در ری به‌تکاپو افتادم تا آنرا به دست آورم و نشد. چیزی که مرا وا می داشت تا بخواهم آن را به دست آورم دستیابی به‌نخستین(عکسِ‌پرسنلی) از خُردی‌ام بود که بر روی آن چسبانده بودند. و هرگز آنرا نیافتم. دومین شگفتی چهارساله‌ی نخستِ دبستانم، باز می گردد به چیزی که دیگران از آن زمانشان به یاد دارند و من بسیار اندک در یادم مانده است. از آن شمار می‌توانم  از چگونگیِ ساختمانِ دبستان، دیدن فیلم های(اصل چهار امریکایی) و یادمانی از (کتاب نویسی) را به‌یاد آورم. بخش بزرگی از آنچه درپیوند با آموزگاران و آموزه های آنان بود، از یادم رفته اند، مگر نمونه هایی کم رنگ چون روزی که یکی از همشاگردی هایم، هنگام خواندن (انشاء) رنگ از رخسارش پرید و در پی، چون آواری سبک روی زمین وارفت. آنزمان درنمی‌یافتم که به‌گفته‌ای که در بزرگی یاد گرفتم، قند خونش پایین آمده بود یا درگیر داستان (انشاء) خویش شده بود. پیدااست که این دویمی ساخته‌ی اندیشه‌ی امروزین من است.

 

 

 
 

جای تهی برای 

 گواهی نامه ی گم شده

 

  

هرمز هدایت  1336    Hormoz Hedayat  1957

 

     گواهینامه‌یِ ششمِ دبستان و از شما چه‌پنهان گواهِ نخستین دغل‌کاریِ کودکانه‌ی نگارنده. نمره‌یِ میانگین (معدل) که چون نشانِ کلانتر بر سینه‌یِ این گواهینامه می‌درخشید نمره‌ی ناچیز 12/73  بود که نگارنده با اندکی دست کاری آن را به  73 / 14 بالا برد.

 

 

هرمز هدایت 1338 - 1337  1959-1958  Hormoz Hedayat

سال های نخست دبیرستان

 

 

     درنوجوانی و یا به‌گفته‌یِ هفته‌نامه‌یِ پیش‌آهنگی در خردسالی و نخستین باری که نام نگارنده در یک هفته‌نامه به چاپ می‌رسد. هرچند با لغزشی کوچک، در نامِ نخست. بهروز به‌جای هرمز که برای من در آن سنین لغزشی بزرگ و نابخشودنی می‌نمود انگار جای دوری هم نرفت، چون دیرتر و نه در پیوندِ با این داستان، فرزندِ نخستِ خواهرم  بهروز نامیده شد.

 

   هرمز هدایت  1338 - 1337     1959-1958  Hormoz Hedayat

 

کارنمایشی با دا نش آموزان دبستان راه دانش شهرری 

 

 

هرمز هدایت   1343 - 1337     Hormoz Hedayat  1958-1964

 

     درسالهای نخستِ دبیرستان (یکم و دویم) یک روزنامه‌یِ دیواری به تنهایی آماده میکردم که در بازدید دکتر بنایی سرپرست پیش‌آهنگی کشور از ساختمانِ پیش‌آهنگیِ شهرری، نگاهِ وی را به سوی خود کشید و دریافتِ رایگانِ یک سال هفته‌نامه‌یِ پیش‌آهنگی را به‌فرمان وی برایم درپی داشت. سال‌های میانیِ دبیرستان، در انجمن ادبی به شیوه‌یِ نمایشی، چکامه‌خوانی می‌کردم و در کارهای دستی هم، خودی نشان می‌دادم. در سال‌های پایانیِ دبیرستان، تا گزیده شدن از سوی دانش آموزان به‌گروه کارگزارانِ انجمن ادبی و سرانجام تا بازی بر سکوی نمایش پیش رفتم. همچنین داستانی که آنزمان نوشته بودم در هفته نامه‌یِ جوانان آن روزگار به‌چاپ رسید و بازتابش برای من به‌سرخوشی پرواز می‌مانست. و در دو آموزه‌ی کلاسیِ (هندسه) و (انشاء) از همشاگردی‌ها پیش بودم، از شاگردِ یکم هم پیشتر. و به‌جای‌اَش پس ماندن در دیگر آموزه ها، به‌ویژه(شیمی)که بر سر آن، کار به یک سال ردشدن درکلاس دهم (سال چهارم دبیرستانِ) آنروزگار کشیده شد.

 

 

دکترخانعلی

     دو رویداد مردمی در این سال‌ها رخ داد. یکی به‌خیابان کشیده شدن و بگیر و ببند دانش آموزانِ دبیرستانی، هنگام رودررویی با{وزارت فرهنگ(دیرترآموزش وپرورش)} برای پیشگیری از بالا بردن(حداقل نمره‌ی قبولی از 7به 12). و دویمی، دست از کار کشیدنِ آموزگاران برای (حقوق صنفی) و درگیری هایِ خیابانی و کشته شدن دکتر خانلعی در درگیری ها. 

 

 

     تنبک و پاپیون

     سالبالایی‌هایِ(دبیرستان)، از من خواستند تا بانمایشی که در پیشداشتند همکاریکنم. یکی ازنمایشگرانِ نام آشنایِ‌ِ ری کهبه‌ویژه او را با دِکلَماسیونِ مرگ هنرپیشه می‌شناختند، پیشنهاد را به‌من گفت. برایم رخدادِ خوش و بر انگیزاننده‌‍‌‌‌ای بود. دریافتم که نمایشنامهِ‌شان برگردانی از زبانِ بیگانه است. یکیاز(نقش)ها زن بود و برای‌ِشان داشتنِ بازیگر زن ناشدنی. برایِ همین چاره را در جای‌گزین کردنِ پسر به‌جای مادر و همین‌گونه جابجایی گفته ها دیدند تا بتوانند با این ترفند داستان را پیش‌ببرند. بدین روی مرا که در در انجمنِ ادبی‌هنریِ دبیرستان گل کرده بودند خواستند تا(نقشِ)پسر را بازی کنم . 

     نمایش در دلِ(آتراکسیون)مانندی جای‌می‌گرفت. این‌گونه که برنامه‌هایِ پی‌در‌پی چون تراژدی، کمدی، سازوآواز، سخنرانی و هر چیزی که در چنته داشتند در چند شب به نمایش در می‌آمد. به‌گمانم از شب دویم بود که به نمایش کمدی و برنامه‌یِ سازوآوازی‌شان هم پیوستم. این‌گونه شد که نگارنده آن‌زمان "یک شبه، رهِ صد ساله رفتن!" را پیمود.  و چرا این گونه شد؟ تنبک نواز گروهِ نوازندگان که (نقشی) کوتاه هم در نمایش کمدی داشت، پس از نخستین شبِ(اجرا)بیمار می‌شود و کارِ آن‌ها لَنگ می‌ماند. یکی از ویلونیست‌ها به‌نام عنایت خسرو پناه که همشاگردیم بود، مرا برای نواختن تنبک پیشنهاد کرد و نگارنده را آزمودند و گویی به‌ناچار پسندیدند .

     دو تن از نوازنده‌ها(چهارمضراب)های آن‌چنانی می‌نواختند. نوازنده‌یِ تار(پرویز حسین‌شِنی)و یکی دیگر از نوازنده‌ها(غنیمی) ویولن. نوازنده‌یِ ویلونی که چهارمضراب داشت (همان غنیمی)، از من خواست که پیش از برنامه به خانه شان بروم تا سازش را با من هماهنگ کند. (تمرین) کردیم و او خشنود می‌نمود.  شب فرا رسید و کار آغاز شد و پیش‌رفت تا زمانی‌کهبه نواختن(چهارمضرابِ)او رسیدیم. برنامه پیش‌رفت و بدهم نبود. هرچند نگارنده جان کند تا کار را به پایان رساند. آخر دست هایم زود خسته می‌شدند. هنوز هم این گونه است. به هرروی ویولونیست  این را می‌دانست. سر(تمرین)دریافته بود .

     هنگام هنرنمایی"پرویز"نوازنده‌یِ تار فرا رسید. گویی نوازندگی تار را نزد فرهنگ شریف آموخته بود. همسایه‌یِ روبروییِ خانه‌یِ فرهنگ‌شریف در کوچه‌یخچالِ شهرری بودند. ما هم همسایه‌ی پهلویی فرهنگ بودیم.  از این کوچه داستان‌هایِ شنیدنی دارم. یکی هم در پیوند باهمین خانه‌یِ شریف است که در بخشِ شناسنامه به‌آن خواهم‌پرداخت. بازگردیم به داستانِ (چهارمضراب). تارنواز، شیرین آغازکرد، شیرین پیش‌رفت و شیرین هم به‌پایان برد. من هم شیرین همراهی را آغاز کردم، هرچند زیاد تاب نیاوردم. دست‌ها دیگر همراهم نبودند، خسته  بودند و بی توان و تَن،  خیس از (عرق). بیهوده جان می‌کندم  و بی‌سرانجام رهایش ساختم. دوست تار نواز کارش را با آرامش به پایان برد. او هم (عرق) کرده بود. نه در پیوند با نیمه راه ماندنِ من که به خود او باز می‌گشت.  چه مرد بزرگواری بود او که نه آن دَم، و نه هیچگاهِ دیگر این رخدادی که پیدا است برایش خوش آیند نبوده است را به‌روی کسی نیاورد .

***

     بنابر آن بود تا(نقشِ)کوتاهی که نوازنده‌یِ پیشین تنبک در نمایش کمدی داشت را هم، نگارنده بازی کند. داستان در (کلاسِ اکابر) می‌گذشت. به‌گمانم نامِ نمایش هم همین بود. بستر پسندیده‌ای بود برای کمدی. در شناسنامه‌یِ نگارنده آمده است که خردی را در سپاهان گذرانیده‌ام. پیدا است که نمایش را با کارهایِ ارحام صدر شناختم. و چون بسیاری از نمایش‌گرانِ سپاهانی از شیوه‌یِ او پیروی کردم. هرچند می‌شود گفت که این(حاضرجوابی)و درپِی توانِ بداهه‌گویی، بیشتر خوی و رفتارِ سپاهانی بود تا شیوه‌یِ نمایشی. با نخسنین نشانه‌هایِ آشنایی با زمینه هایِ دیگر و پرتوهای روشنفکری  این روند را جای گذاردم و به چشم اندازهای گسترده‌یِ تازه‌تر روی‌آوردم. مگر دو کاری که در همین برگ به آن خواهم پرداخت. به‌هرروی این شیوه درنمایشِ کمدیِ "کلاسِ اکابر" بکار آمد. براستی که چنین شد. چون به اندازه‌ای کارآمد بود که این نقشِ کوتاه از نقش‌هایِ دیگر نمایش پیشی جست. با خواندنِ ترانه‌یِ آشنایِ "دم گاراژ بودم یارم سوار شد، دلِ مسافرین بر من کباب شد" از پشت (صحنه) و در بلندگو آغاز می‌شد و سپس به(کلاس)پای می‌گذاشتم. درپِی نیز بازی و گفتار بداهه که از ویژگی‌هایِ شیوه‌یِ ارحام بود، بکار گرفته شد. این گونه بود که (نقش) گل کرد.

 

***

     باز گردیم به ترازدی نخستین، کاری که از آغاز برای آن مرا خوانده بودند. پاسخ گویِ انگیزه‌هایِ رویا پرورِ آن روزگار. کاری که به‌هرروی می‌تواند به‌نامِ نخستین گامِ نگارنده در جایگاه بازیگر و بر سکویِ نمایش در کارنامه‌ام نگاشته شود. بماند، سراسرِ یک روز را در درازای خیابان لاله‌زارِ آن روزگار گشتم تا پاپیونی بخرم و آنرا درنمایش، گردن آذین(نقش)سازم.  شب این‌گونه با همان پاپیون درنمایش آفتابی شدم. هنرمند شناخته شده‌یِ ری در میانه‌یِ(صحنه)هنرنمایی می‌کرد. هم اویی که پیشنهاد بازی را به نگارنده داده بود و خود قهرمانِ داستان را بازی می‌کرد. در دم واکنشِ ناخشنودی را در چهره‌اش دریافتم. انگار وارفت. هرچه بود گذشت و نمایش بپایان رسید. بی‌تاب بود چیزی بگوید و سرانجام پاپیون مرا نشان داد و آرام گفت : تو این را نزن! پرسیدم چرا؟ و او این‌گونه پاسخ داد:  من در میانه‌یِ (صحنه) بازی می‌کنم  و شما دو نفر (نگارنده و بازیگر ثالث) در دو سویِ من. پس بهتر است  هردو کراوات بزنید تا (قرینه) باشید. آخر خودش، پاپیون  مشکی می‌زد. همراه  تن پوشی مشکی و(براق).  پیشِ‌خود چرایی‌اَش را نپذیرفتم. هرچند، بگو مگویی هم نکردم. نباید می‌کردم. چون بزرگتر از من بود و خود نیز خواهان بازیِ من شده بود. به‌هرروی به پاپیونِ یاد شده چنان وابسته شده بودم که دست شستن از آن برایم دشوار می‌نمود. من هم به ندایِ دل پاسخ می‌دادم و شبهایِ دیگر نیز، همان‌گونه به(صحنه)می‌رفتم. پیدا است که او را خوش نمی‌آمد و من هم بهانه‌یِ خود را داشتم که پاپیونِ من رنگی‌ است و کوچک‌تر از پاپیونِ او و چیزی از او کم نمی‌کند.  چندی گذشت و نمایش در دلِ جشنی دیگر برپا می‌شد و این‌بار به(تلافی)، دوستی دیگر را به‌جایِ من گماردند هرچند خود جداگانه یک برنامه‌یِ نمایشی در همان جشن نیکو کاری داشتم. زمانی گذشت و این بار گروه گرد هم آمد و بخشی از همین برنامه ها را به قزوین بردیم و از شما چه پنهان خوش هم گذشت و داستان ما به خوبی پایان یافت.

 

***

     و پرده‌یِ آخر این‌که در روندِ اجراهایِ این تراژدی،  یک شب مدیرِ(صحنه) که برادر بازیگر نامبرده بود،  فراموش کرده بود(اسلحه)ای که دوستمان در پایان نمایش با آن خود کشی می‌کرد را در کشویِ میز وی قرار دهد. زمان پرتنش کار فرا رسید، نور می‌رفت و تنها روشناییِ اندکی به بهانه‌یِ(شمعی)که قهرمانِ داستان بر رویِ میزِ کارِ خود روشن می‌کرد، بر کانونِ سکویِ نمایش می‌تابید. وی کشوی میز را پیش کشید. از چهره‌اش نگرانی بیرون زد. (اسلحه) نبود و او جا خورده بود. کشوهای دیگر را وارسی می‌کرد. نا امیدی در رخسارش پیدا بود. شاید می‌گشت به‌دنبالِ ابزاری دیگر چون ریسمان و از آن شمار. چیزی در مغزش فرمان داد . پنجه‌هایِ خویش را پیرامون گردن انداخت و خشمگین فشرد و چنین گفت : اینک خود را خفه می‌کنم .

 

    

باشگاهِ لاینز!

     در آستانه‌یِ نوجوانی بازهم با میانداری برادرم"پرویز هدایت"به"سازمانِ‌پیش‌آهنگی"پیوستم. به‌گُمانم در چهارده سالگی بود که به‌روالِ آن‌سازمان،"پیش‌آهنگِ‌سیار"می‌شدیم. اینگونه بود که پیش‌آهنگانِ در رده‌یِ سنی بالاتر را در این‌دسته جای می‌دادند. روزگارِخوش و براستی سازنده‌ای‌را دستِ‌کم برایِ نگارنده دربرداشت. یادمان‌هایِ شیرین و شنیدنی‌نیز از آن‌زمان در سر دارم که در جایِ خود بدان می‌پردازم. از این‌روی در این‌جا یادش کردم تا داستانِ دیگری را بازگویم. اکنون که این را می‌نویسم درمی‌یابم، باید برنامه‌ای را که درگزارش بالا یا پیشین آوردم، از سویِ"شیر و خورشیدسُرخِ‌شهرری"برگزار شده باشد، چراکه دیرتر با همین گروه ما سفری نمایشی به قزوین داشتیم و داستانی را که اینک باز می‌گویم در پیوند باهمین سفر است. پس می‌شود گفت من پیش‌آهنگی بودم که آن‌زمان نمایشگرِ میهمان در شیر و خورشیدِ سرخ بودم و با آنان همسفر می‌شدم. 

     تاجایی‌که به‌یادمی‌آورم ما سوار بر چند خودرو به قزوین رفتیم. شاید مینی‌بوسی‌هم همراه کاروانِ یا جدا از آن با ما همسفر بود، چراکه شمارِ گروه کم نبود. شماری از کسانی‌که در برنامه شرکت داشتند، گروهِ موسیقی بود که همه نابینا بودند. به‌هرروی نگارنده در یک سواری که به گونه‌ای پیش‌آهنگِ کاروان بود جای داشتم. در آن روزگار جاده قزوین چون جاده‌هایِ دیگر، باریک و قراضه و خطرناک بود. دلخراش‌ترین صحنه‌یِ به‌جا مانده ازتصادفی که تنها دقایقی از رخدادنش می‌گذشت را آن روز در یک نگاه دیدم. یک نگاه، چون‌که خودرویِ ما از کنار صحنه رد شد و جلوتر ایستاد. انگار علاءالدینی "رییس شیر و خورشید با ما بود و هم اوبود که نگذاشت ما پیاده شویم. خود به سویِ صحنه‌یِ تصادف رفت و مدیریت کرد تا رویِ جنازه‌یِ متلاشی شده‌ را بپوشانند. در همان نگاهی که پیشتر گفتم، مغز ازهم پاشیده و خون‌آلودی را چسبیده بر سخره یا دیوار روبرو دیدم. آخر چند دهه از این ماجرا می‌گذرد و از دیگرسو از آن دسته‌ای هستم که تابِ دیدن چنین صحنه هایی را ندارند. رییس بازگشت و ما به‌راهمان ادامه دادیم. پس‌از چندی راندن ناگهان صدایِ مهیبی ما را از چُرت‌زدن پراند. گویی یکی از لاستیک‌هایِ صاف و فرسوده‌یِ‌خودرویی که ما برآن سوار بودیم ترکید. راننده توانست به‌دشواری خودرو را به کنارِ جاده بکشاند و نگهدارد. خطرِ بزرگی را پشت سر گذاردیم. هرچه بود سرآخر به قزوین رسیدیم. شوربختانه تنها چهار عکس آن‌هم از گونه‌یِ‌یادگاری از این سفر بیشتر برایم بجا نمانده که بازتابِ آن‌هارا پایین‌تر آورده‌ام، برایِ‌همین، انگیزه برایِ بازگویی یادمان‌هایِ تلخ و شیرین این سفر کمرنگ می‌شود، هرچند شاید دیرتر در همین‌جا بدانها بپردازم. زمانِ نگارش این گزارش دی‌ماهِ 1395است که از زمانِ رخدادِ داستان واقعی بسیار دور است و بازگویی گسترده‌یِ آن دشوار.             هرمز هدایت دی‌ماه 1395                                                                                                                                                                                                           

 

ایستاده، دوم از چپ "رییس باشگاه لاینز در قزوین"، پهلو و چپ او:

علاالدینی"رییس شیرو خورشید شهرری در آن‌زمان"

چپ به راست: تهرانی(که اصفهانی بود)، پرویز اشتری،

هرمز هدایت(درحالِ ارتکاب)

شهریار جلودارزاده

(برادرِ سهیلا جلودارزاده نماینده‌یِ مجلسِ پس از انقلاب)

راست به چپ، ایستاده: ... ذبیحی، هوشنگ دولتیار،

رضا توتونچی، ...تهرانی، میانی(خم‌شده): پرویز اشتری

نشسته: ... سبزواری، هرمز هدایت

 

ایستاده راست به چپ: ... تهرانی، هوشنگ دولتیار، ... ذبیحی،

رضا توتونچی، پرویز اشتری

نشسته راست به چپ: هرمز هدایت، ... سبزواری

بنابراین بود که در این عکس همه به یک "نقطه" نگاه کنیم که دوتن جِرزَنی کرده‌اند.

میانی پشتِ پرچم: "رییس باشگاه لاینز در قزوین" چپ او:

علاالدینی"رییس شیرو خورشید شهرری در آن‌زمان"

و همین‌جور به چپ:

 حسین توتونچی برادرِ رضا (مدیر صحنه‌یِ نمایش)،

هرمز هدایت، شهریار جلودارزاده، ......

 

 

هرمزهدایت :  برگزیده ازسوی دانش آموزان در انجمن ادبی هنری

 

Hormoz Hedayat : Elected Member

 

Literary & Artistic Society

 

     نخستین‌باری که داستانی در نوجوانی از نگارنده در هفته‌نامه‌یِ جوانان به‌چاپ رسید را از دست دادم.

     درآغاز،انجمنِ(ادبی) و هنریِ (دبیرستان) با کوشش و سرپرستیِ(دبیرِ ادبیاتِ مدرسه) برپا شد و نگارنده از کسانی بود که پیوسته، با (اجرایِ دکلمه‌سیون)هایِ نمایشی در آن‌ نشست‌ها خودنمایی می‌کرد. تا این‌که کار به‌نخستین تجربه‌یِ (دموکراتیک درمدرسه) رسید و پیروِ (انتخاباتی) براستی آزاد، چند تن از ما از سویِ دانش‌آموزان برایِ سرپرستی انجمن برگزیده شدیم. خبرِ این‌رخداد ازسویِ خبرنگارِمدرسه‌، حسین‌علیخانی ‌که‌ خودنیز از برگزیده‌ها بود، دریکی از هفته نامه‌ها در آن‌روزگار به‌چاپ رسید و بازتابِ آن‌ همین‌پهلو آمده‌است. 

     دیرتر یکی‌دیگر از همشاگردی‌ها که او نیز (خبرنگار) بود ازمن خواست تا نوشته‌ای به‌او بدهم تا در (مجله‌یِ جوانان) به‌چاپ‌ برساند. داستانِ کوتاهی را که پیشتر نوشته بودم به‌او دادم و او هم چاپش کرد. برایِ من بسیار ارزشمندبود. سال‌ها دیرتر و در زمانِ دانشجویی، خامیِ نابخشودنی کردم و آن را به‌دوست روزنامه‌نگارم، محمد ابراهیمیان دادم تا به‌گفته‌یِ او فیلنامه‌اش کند. داستانِ آن ‌را در بخشِ نوشته‌ها آورده‌ام. هربار که خواستم آنرا پس بگیرم، پاسخ سردرگُم داد و این‌که آنرا نمی‌یابد. گناه از من بود که کپی‌اش را به او نداده بودم.

 

هرمز هدایت 1343 

   Hormoz Hedayat 1964

    

      در این یکی نه!

     همان‌گونه که می‌بینید دیگر نمی‌شد در این‌یکی چون موردِ بالا دست‌کاری کرد. برایِ اینکه به‌مانند (چکِ‌بانکی)، میانگینِ (نمرات) را هم  به(عدد) و هم به(حروف)نوشته‌اند. هرچند،نگارنده‌نیز دیگر به‌روزگارِ "بلوغ" رسیده بود. و دست به چنین کردارِ کودکانه‌ای نمی‌زد.

 

 

هرمز هدایت  :  سربازی

1345  -  1344

Hormoz Hedayat

Military service 1965-1966

 

 

هرمزهدایت  - پایان سربازی  44/6/15

Hormoz Hedayat - The end of  Military service  65/9/6

     این‌هم گواهینامه‌یِ به‌پایان رسیدنِ آموزش سربازی در پادگان و همچنین آمادگی برای کار و آموزش در روستا، که در پهلو دیده می شود. در اینجا هم نشان از آنست که نگارنده آموزه های آموزگاران را نخوانده و در برابر، گروهبان سوم شده است. به‌جایش برای سرگرمی پس از شامگاه در یکی از سه آسایشگاه گرد می‌آمدیم و زورخانه راه می‌انداختیم، گاه نیز در باشگاه و به‌هنگام جشن ها، نمایش هایی درجا ساخت، برپا می‌کردیم. اگر آموزه ها را می‌خواندیم، می‌شد گروهبان دویم و بالاتر گروهبان یکم شد. و چه بود پی‌آمدِ (درجاتِ) گروهبانی؟ دور و نزدیکی و چگونگی آب و هوای جایی که شما را برای دنباله‌ی سربازی و کار و آموزش در روستاها می‌فرستادند که پاداش تلاش و خواندن بود. ما در پادگان (شاه آبادغرب) آنروزگار، آموزش دیدیم و ما را در همان کردستان از روی پایه‌یِ گروهبانی‌مان، پخش می‌کردند، روستاهایِ میانیِ استان، به‌گروهبان یکم‌ها می‌رسید و روستاهای دورتر به گروهبان دوم‌ها و سرانجام، جاهای پَرت هم می‌ماند برای گروهبان سومی‌هایی چون من. که درباره ی نگارنده این‌گونه روی نداد. پیرو آیین دیرینه‌یِ آشنا داشتن، برادرِ بزرگترم (پرویز هدایت) که از جوانی دوست‌باز و سرشناس بود، و آشنایی از افسران را که پیشاپیش در همان پادگان نم کرده داشت، میانجی ساخت [من به همین‌روی به آن پادگان رفته و یک جوخه از دوستان را هم با خود همراه کرده بودم] و همه چیز به سادگی و به سود من چرخید و نگارنده به سرزمین سبز و زیبای زادگاه "رستم دستان" مازندران، فرستاده شد.

پایان نامه‌ی دوره‌ی آموزشی

سپاه دانش

 

 

 

 

 

 

هرمزهدایت - سپاه دانش 1344   1965 Hormoz Hedayat - The army of knowledge   

      پرویزهدایت در آمل نیز به سادگی آشنای کارسازی دست و پا کرد تا در فرستادنِ ما به روستاها، جای کارم گلچین شود. این یاری رخ می‌داد و این‌کار را برای من انجام می‌دادند. چه سود که خامی‌ام، این نیک‌بختی را پس زد. داستان این گونه بود که دو تن از کسانی که در پادگان با من بودند و آنها هم توانسته بودند به گونه ای خود را تا مازندران برسانند، خواستند نزدیک هم باشیم. از آشنای نامبرده خواستم یاری‌اش را برای هرسه تن هزینه کند. پیدابود که زیاده خواهی از سوی من است. و بدتر اینکه در پشک‌اندازی برای گزینش جا، کنار کشیدم، هرچند آن دو به سادگی راه راست را رفتند و به پشک اندازی تن در دادند و مرا با خامی خود تنها گذاردند. اینجاست که سرنوشت باور پذیر می‌شود. بدهم نبود، زیرا سرانجام روستایی که از بس پرت و دور افتاده بود و بیرون از ریزِ پشک اندازی جا مانده بود، به من رسید. همین شد تا داستانی پر رخداد پیش روی من بگذارد و  زندگی نامه ام را پر رنگ تر کند و چیزی برای گفتن برایم بماند تا  آنرا درجای خود باز نویسم.

 

هرمز هدایت :  روند سربازی   45 - 44

Hormoz Hedayat : Military service process

برگه های دو و سه از دفترچه ی روزگار سربازی 

سپاه دانش

 

هرمز هدایت  -  روی داد ها

Hormoz Hedayat - Events

     برگ 6 سرانجامِ چهار ماه آموزشی را در بر دارد و برگ7

بازتابِ جابه‌جایی که برایند بی‌تابی و ناسازگاری را از سوی نگارنده می‌رساند و رویدادهایِ پر چالشی را به‌دنبال داشت و در جایی دیگر به‌آن خواهم پرداخت.  

 

 

هرمز هدایت - سرانجام  Hormoz Hedayat - Ending

پایان سربازی - امرداد 1345

     بازتابِ برگه‌یِ دهمِ دفترچه‌یِ سربازی که در پهلو آمده‌ است، نشان می‌دهد که گردن‌کشی‌هایِ نگارنده بی‌پاسخ نماند و شانزده روز(خدمتِ اضافی در پادگان، همراهِ سربازانِ صفرِ تنبیهی)، که گونه‌ای از بازداشت است را، برایم بریدند. هرچند در پادگان نیز بخت با نگارنده یار شد. کسی که بازداشت‌نامه را به او دادم و به‌پرونده رسیدگی کرد، با دیدن نگارنده و نامه پرسید تو برادر "پرویز هدایت" هستی؟ و تا پاسخ آری مرا شنید، فرشته‌یِ نجاتم شد. وی با راهی که پیشِ‌پایِ من گذارد، کاری کرد که اگر درست به‌یادم مانده باشد، تنها سه چهار روزِ آغاز و انجام را در پادگان سپری کردم و روزهای میانی را به‌تهران رفتم و ماندم و دوباره به‌ساری بازگشتم. هرچند در همین زمانِ اندک در پادگان، آن بر سرِ نگارنده رفت که هرگز از یاد نخواهم برد. داستان گسترده‌یِ آن، از آغاز تا انجام درجای خود خواهد آمد. 

 

 

 موشه دایان!

    دوستی داشتم به‌نامِ "تورنگ عظیمی" که به ناگاه و در جوانی پر کشید! از بچه‌های پُرشور و باذوقِ شهرری بود. این، ریختی‌که از جوانیِ نگارنده در پهلو می‌بینید، به‌همتِ وی فراهم شده است. نامبرده در همان جوانی کاریکاتوری از موشه دایان(از فرماندهانِ بنامِ نظامیِ آن‌روزگارِ اسراییل) کشیده بود که رویِ جلدِ یکی از مجله‌هایِ مشهورِ آن‌زمان به‌چاپ رسید و جوایزی هم دریافت کرد. چنین رویدادهایی برای جوانان در آن روزگار به‌سختی رخ می‌داد. مگر اینکه توانایی‌های برجسته‌ای در هنرمند دیده می‌شد و یا از جایی پشتیبانی می‌گردید، که در باره‌یِ تورنگ عظیمی همان یکُمی روا بود.به‌بچه‌ها آموزش نقاشی می‌داد و داستان‌های زیبایی از خلاقیت‌های آنان برای ما بازگو می‌کرد. یادواره‌هایِ شیرنی از او به‌یاد دارم که در جایی دیگر خواهم آورد.

 

 

کاریابی - 1345

 

     زمانِ کاریابی فرارسیده‌بود و دیگر برادرِ بزرگتر به‌جای پشتیبانی، راهنمایی را پیشه کرد و دوستش را نمونه آورد و گفت برای (وزارتخانه‌هاوسازمان‌ها)درخواستِ‌کار بنویس. سُخَنش را پذیرفتم و به‌همه‌یِ جاهایی که نام برده بود، نامه‌نوشتم. برخی (محترمانه)پاسخِ(نه)یِ خود را فرستادند، و دیگران با ندادن پاسخ، کار را پایان دادند. بنا به‌خواست دلِ خویش و سَرِخود، بر ریزِ جاهایی که برادرم گفته بود، بخشِ نمایشِ (وزارت) فرهنگ و هنر را هم افزوده‌ بودم. این یکی را رها نکردم و با فرستادنِ نامه‌‌هایِ واپسین، کارِ پیگیریِ درخواست را دنبال کردم، تا آنجا که ماهی، سرانجام به قلاب گیرکرد. و بنا به دستورِ (مدیرکلِ فعالیتهایِ‌هنریِ‌وزارتِ‌فرهنگ‌وهنرِ)آنزمان، از سویِ(اداره‌یِ‌برنامه‌هایِ‌تاتر)برای گذراندنِ آزمون در برابر(شورای آن اداره)خواسته شدم. آزمون انجام‌شد و پیدا بود که پیروز شده‌ام، هرچند برایِ پاسخ دادن، جان به سرم کردند. گویی این‌کار در کشورمان پیوسته نهادینه بوده و هست. به‌هرروی شورِ پیگیری کارساز شد و پاسخ آری را نه بر برگه، که بر زبانِ داوران جاری ساخت. تازه این آغازِ راه بود، باید می‌ماندم و ماندم تا روزی که مرا برای نخستین بازی در کنارِ پیشگامان و بزرگانِ هنرِ نمایش خواندند تا نخستین دستمزدِ کاری‌اَم را نیز دریافت‌کنم. و آن‌کار، همین نمایشِ شاه عباس و پیرِ پاره دوز بود که در همین برگه از آن یاد می‌شود. آنزمان تازه سربازی را در پوششِ سپاهِ دانش بپایان رسانیده بودم و هنوز به دانشگاه راه نیافته بودم.

 

سال 1346 - 1348

کارمندی

 

     درسَرِمان فرو رفته بود که کارکردن برابر است با کارمند بودن. به‌همین‌روی پس از آن همه پیگیری و گذر از دیوارِ ستبر و رسیدن  به دروازه‌یِ هنر و نام‌آوری، بدان پشت کردم و کار در (سازمان عمرانِ قزوین وابسته به‌وزارتِ کشاورزی) را که در سایه‌یِ پشتیبانیِ بازهم برادرِ بزرگتر فراهم شده بود برگزیدم. در آنجا هم اَفزون بر کار در بخش‌های گوناگون که خود داستانِ جداگانه دارد، از هنر دور نماندم. هم در درون سازمان به کارهای دیداری - شنیداری کشیده شدم و هم از آنجا به‌رادیو راه یافتم. انگار آن هم بس نبود. گیرایی کارِ نمایش مرا پیش تر برد، تا آنجا که با یاری فرهنگ و هنر شهر و همکاری بازیگرانِ نوپایِ قزوینی دو نمایشنامه را در تالار شیر و خورشید شهر بر پهنه‌ی نمایش بردم. درهمین زمان با چکامه سرایِ گرم‌خویِ خوزستانی زنده‌یاد "منوچهرآتشی" که در آن روزگار در قزوین بسر می‌برد آشنا شدم. دوتن از بازیگران نوپا و بومیِ آن کار را اینک شما هم می‌شناسید.  غلام حسین لطفی و محمد ساربان. هرچند نگارنده نیز، آنزمان به نوبه‌ی خود، جوان و در آغاز راه بود، بماند که در روزگار سالاریِ تهی مایگان، این تویی که پیوسته در آغاز راهی و با دیوارهای روبرو در کلنجار.

 

نامه‌یِ پهلویی درپیوند کار رادیویی و بالایی

در پیوند با کارِ نمایشی است.

 

پیوند  1346 - 1348

     با جدا شدن از کانون تاتر کشور، پیوندم را با آن جایگاه ویژه نگسستم، با نامه نگاشنتن  به علی نصیریان. چون هم‌او بود که نشان می‌داد چیزی در من دیده است و می خواهد دست مرا بگیرد. بگونه‌ای چنین هم کرد. به‌همراه گروه بازیگران و دیگر دست اندرکارانِ فیلم "گاو" به‌قزوین آمده  بودند و در ساختمانی جاگیر شده بودند. یک روزِ کاری که از بیرون به جایِ کارم باز گشتم، دیدم همکارانم که برخی شان چندان بلندمَنِش هم نبودند، جورِ دیگری و با نیشِ زیادی باز، در من می‌نگرند، تا این که یکی شان لب گشود و گفت: پیش پایت خلیل عقاب و چند تای دیگر آمده بودند دنبالت! مرا دست نمی‌انداختند. براستی آمده بودند. نه خلیل عقاب که چندتن از بازیگران فیلمِ گاو. آنان نمایشگرانِ تاتر بودند و همه کس آنان را نمی‌شناخت‌! گویی علی نصیریان به همراه جمشید مشایخی و تنی چند از بازیگران گروه تاتر مردم آمده بودند تا مرا ببینند. به‌گمانم شادروان نبی‌پور، چهره پردازِ و بازیگرِ گروه نیز با آنان بوده و هم او که آنزمان ریشِ انبوهی هم برای نقش‌اش در فیلم گذاشته بود را به‌جای خلیل عقاب گرفته بودند. همکاران من گناهی نداشتند که این هنرمندان برجسته را نمی شناختند. برای اینکه در آن روزگار مردم به سختی هنرمندانِ تاتر را به‌ویژه درشهرستان ها می‌شناختند. به‌هرروی، ناباور به‌دنبالشان گشتم و پیدایشان کردم. همان‌گونه که پیش‌تر گفتم، آنان برای بازی در فیلم گاو به قزوین آمده بودند. در آنجا، نصیریان به نگارنده مژده داد که میتوانم به‌گروه تاتر مردم بپیوندم و از گروه دستمزد ماهیانه دریافت کنم و نپذیرفتم، چون پیشنهاد را کارمندیِ نیم بند می‌پنداشتم و بیشتر تاب آوردم تا زمانی که سرانجام نگارنده را برای بازیگری پیوسته در کانون هنرهایِ نمایشی (اداره برنامه های تاتر) خواستند. این گونه شد تا کار در شهرستان قزوین را رها کنم و به پایتخت باز گردم .

 

سال 1348

خانه تکانی

     با نگاهی به چکیده‌ای که گذشت، پیداست که نگارنده، چندان شاگرد سربراه و گوش سپاری نبوده است. مگر جایی که شوری در سر آید. و آن‌هنگام این شور را در هنرِ نمایش یافتم و بر آن شدم تا بار دیگر و از سر، بازخوانی کنم آموزه‌های پیشین را، از دبیرستان گرفته تا دانستنی های پراکنده و دستور زبان خودی و بیگانه و هنر و همزمان گذراندن آموزش شش هفتگی دانشکده‌ی هنرهای دراماتیک که گواهی‌اش را در زیر می بینید. این همه، آماده سازی خویش بود برای بدست آوردن پیروزی در آزمون گذر از دروازه‌ی زرین دانشگاه تهران آن روزگار.

 

 

هنرستانِ آزادِ هنرهایِ دراماتیک

 وابسته به دانشکده‌یِ هنرهایِ دراماتیک

 شش هفته تابستان 48

 

Conservatory of dramatic arts

related to the college of dramatic arts

summer 69, six weeks

استادان: رکن الدین خسروی Roknedin Khosravi.

Nosrat Karimi نصرت کریمی

و...   ...&

همشاگردی‌ها:

 مهدی فخیم زاده Mahdi Fakhimzadeh. احمد آقالو Ahmad Aghaloo

 باقر کریمپور Bagher Karimpoor

و...      ...&

تابستان 1348  Summer 69

 

سال 1348

     نگارنده، همزمان با اندکی پس و پیش، دو آزمونِ (ورودی) دانشکده‌های هنرهای دراماتیک و هنرهای زیبایِ دانشگاه تهران را گذرانید. با اینکه در آزمون نوشتاریِ هنرهای دراماتیک بالاترین نمره‌ها را به‌دست آوردم، در آنی که نام‌های پذیرفته‌شدگان هنرهایِ زیبا در روزنامه آگهی شد، و نام خویش را در بین آنان یافتم  با هم‌اندیشی استادان هر دو دانشکده، دانشگاه تهران را برای پیوستن برگزیدم. و دیگر آزمون نمایشی دانشکده‌ی دراماتیک را دنبال نکردم.

 

سال  1352- 1348

دانشگاه تهران . دانشکده ی هنرهای زیبا . هنرهای نمایشی

استادان :

   پرویز ممنون. حمید سمندریان. مرتضی ممیز. ماردویان. پری برکشلو. هرمزفرهت. مادام سپاهی    

      فریدون رهنما. مهین تجدد. حسن رهاورد. نصرت کریمی. محمد کوثر. پرویز پرورش و...

همشاگردی ها :

سوسن تسلیمی. رضابابک. مرضیه برومند. پرویزپورحسینی. سوسن فرخ نیا. بهروزبه نژاد

مریم مختار. بهرام شامحمدلو. مینا ناظرپور. منوچهر حسین پور. نسرین جوادی. غلامحسین بهرامی  

نسرین رهبری. علیرضا هدایی. شهناز صاحبی. محمود عطار. محمود عزیزی (تشابه اسمی با  محمود عزیزیِ "دکتر" ) و...

 

 

از راست به چپ :

محسن نعمانفر، سوسن تسلیمی

Right to Left :

Soosan Taslimi, Mohsen Nomanfar

 

روسپی بزرگوار!

          کارنامه‌ی نمایشی نگارنده، دربخش خود آمده است. بنابراین در اینجا به آن نمی‌پردازم،  مگر رخداد ویژه‌ای که با روزگار دانشجویی‌ام در دانشگاه تهران پیوندی تنگاتنگ دارد، و گذر از کنار آن بی ماندنی بر آن گناه است چرا که رویدادی کلیدی و کارساز بوده و بازتابی چشمگیر داشته است، و اگر در بستری دیگر، چون (سینما) رخ می‌داد، می‌توانست اندوخته‌یِ ماندگاری باشد برای دارنده‌اش. کارِ نمایش زنده، پیوسته رنج فراموش شدن را با خود دارد و با سرآمدن واپسین شب نمایش، گویی همه چیز به پایان میرسد. روسپی بزرگوار، درسِیُمین سالِ دانشکده، با یاری تنی چند از همشاگردی هایِ هنرها چون سوسن تسلیمی، افشین قهرمانی، مرضیه برومند و یارانِ گروه پویا چون محسن نعمانفر و دیگر دوستانی که دربخش نمایش نامشان آمده است، با کارگردانی و بازی نگارنده، در آمفی تیاتر دانشکده، برپهنه‌ی نمایش رفت و با بازتاب بی‌مانند و پرشوری روبرو گشت. آن چنان پر آوازه شد که شیرینیِ برآمده از پیروزی‌اش همچنان در یاد است و از دیگر سو سرآغازی شد برای بدخواهیِ تنگ بینان و کوته پنداران. شوربختانه  آسیب بدخواهی، فراگیر و همیشگی است. بویژه ازسویِ واپس ماندگانِ روزگار. 

 

 

 

هرمز هدایت، مرضیه برومند، داریوش مودبیان

Daryoosh Moadabian, Marzieh Bouroomand, Hormoz Hedayat

عطا امید وار  

 Ata Omidvar   

 

سه راهِ امیدوار!

     "عطا امیدوار"دانشجوی پرآوازه‌یِ معماریِ دهه‌هایِ چهل وپنجاه، سال‌هایِ طلاییِ هنرهایِ دانشگاه تهران رو کمتر کسی پیدا می‌شد که نشناسه. اگه اون‌زمان ازدرِاصلی به‌دانشگاه تهران وارد می‌شدید روبروتون زمین فوتبال بود که الان شده جایگاهِ نمازجمعه. در دو سویِ زمین دوتا خیابون به شمال دانشگاه می‌رفتند تا به دانشکده‌ی پزشکی برسند. سر راه هم به دانشکده های گوناگون راه داشتند. خیابون دست راستی به چند دانشکده راه داشت که نخستین اونا هنرها بود. بنابراین جاییکه تو این خیابون به‌ورودیِ هنرها راه داشت، یه سه‌راه بود که ایستگاه و پاتوقِ آغازین بچه‌هایِ هنرها بود. و از اونجا که تا پیش از ورودیِ دوره‌یِ‌ما که پُرسروصدا بودیم، بچه‌های معماری حرفِ اَوَلو می‌زدن و اسم اون سه‌راهو گذاشته بودن "سه راهِ امیدوار".خب، رَوِشِ آزمونِ ورود به‌دانشگاه سال 48 که ورودیِ ما بود به‌ویژه برای تاتر تغییر اساسی کرده بود و همین امر، به‌علاوه‌یِ شرکت کننده‌هایِ اون دوره، ورق‌رو کمی به‌سود و حضورِمانمایشی‌ها چرخوند. به‌هرروی عکس بالایی، سمتِ چپ‌ رو به‌گُمانم غلامحسین بهرامی در همون سه‌راهِ امیدوار از ماگرفت. عکس دستِ راستی‌هم که عطا امیدواره و البته نه عکس آن‌روزگار که اونو نگارنده در تارنامه یافتم وپیداست که بر روزگارِ واپسین پیوند می‌خورد. در باره‌ی نخستین برخوردم با عطا امیدوار یادداشتی جدا می‌نویسم که اینو درحالِ‌حاضر، همین‌جا تمومش کنم.

 

 

    این همان عکسی‌است که دوست و همشاگردیِ دانشگاهی‌اَم "غلامحسین بهرامی"در باغچه‌یِ دانشکده‌یِ هنرهایِ زیبا از نگارنده گرفته و امضاءِ او در گوشه‌یِ عکس پیدا است.

     دوست و همشاگردی دیگرم"رضابابک"چندبار بامن درد دل کرده که چرا چندان عکسی از دورانِ دانشجویی‌مان به‌جا نمانده‌است، درست هم می‌گوید. شوربختانه درِعکس‌هایِ کم‌شماری هم که من گردآورده و دراین برگ خواهم گذاشت، او پیدا نیست! به‌هرروی نگارنده دیگربار به‌هنگامِ دانشجویی در دانشگاه کاردیفِ بریتانیا به‌سویِ خرید دوربینی دُرُست درمان و آغازی دگربار در زمینه‌یِ عکاسی گام‌برداشتم که جداگانه به‌داستانش خواهم پرداخت.

 

لوبیتل روسی!

 

     در روزگارِ نوجوانیِ نگارنده، کمتر کسی دوربین عکاسی داشت. هرچند به‌یاری همین دوستانِ کم و یا "استودیویِ عکاسی و گاهی‌نیز عکاس‌هایِ سیار که آنان‌را "فوتو" می‌خواندیم، اینک شماری نه‌چندان‌کم عکس بایگانی کرده‌ام.

     نخستین بار، یکی از دوستان برادرم برایِ چند روزی یک دوربین حرفه‌ای به‌دستم داد که چند روزی را آزمون عکاسی کنم. فرمول‌هایِ سختی راهم شفاهی به‌من آموخت. هرچند به‌یاد نمی‌آورم که عکسی با آن گرفته باشم یا نه! تا این‌که به هنگامِ گذراندنِ دورانِ‌آموزشیِ سپاه‌ِدانش وبه‌گمانم با اندوخته‌یِ دریافتیِ ناچیزِ سربازی یک دوربینِ لوبیتلِ روسی خریدم که عکس‌هایِ یادگاریِ خوبی هم با آن گرفتم. نشان به آن نشانی که یکی ازعکس‌ها را عکاسخانه‌یِ شهر به بزرگیِ ویترین مغازه‌اش چاپ‌کرد ودرآن جای‌داد. به‌یادنمی‌آورم‌که لوبیتلِ روسی را کِی وچگونه رهاکردم. شگفتاکه درسال‌هایِ پُرملاتِ دانشجویی به‌دنبالِ این ابزارِ تاریخ‌ساز نرفتم. اِنگار رشته‌یِ عکاسی نیز همزمان  در همسایگی و در دلِ هنرها برپابود. بچه‌هایِ معماری را دوربین به‌دست کمنمی‌دیدم.برخی‌ازآنان‌چیره‌دستهمبودند و درنمایشِ"روسپی‌بزرگوار" هنرِعکاسی‌شان‌رابه‌آزمون‌کشیدندومارانیزیاری‌دادند.بین همکلاسی‌هایِ ما درنمایش تا آنجا که به‌یادمی‌آورم، تنها"غلامحسین‌بهرامی"بود که دوربینی حرفه‌ای به‌دوش می‌کشید و اینجا و آنجا عکاسی می‌کرد. عکس پهلویی هم ازکارهایِ اوست که در باغچه‌یِ دانشکده‌یِ هنرهایِ زیبا از نگارنده گرفته و امضاءِ او در گوشه‌یِ عکس پیدا است.

 

 

 

 

آغازی دیگر  1352 

     روزهایِ دانشگاه در میهن و سپس در آن‌سویِ آب و روزگارِ پیرامونِ آن، براستی سرشار از سرخوشی بود. روی‌دادهای شادی آوری هم به همراه داشت. آنچه را در اینجا یاد می‌کنم تنها بخشی است که به‌کار و زندگی‌ام هَردُو پیوند می‌خورد. آشنایی با آزاده پورمختار، دانشجویِ روان‌شناسیِ کودک، که به‌هنگام کار و آموختن نمایش به دانشجویانِ (مدرسه‌یِ عالیِ شمیران) روی داد و در پِی با سرنوشتِ نگارنده تا امروز گره خورد.

 

آزاده پورمختار     Azadeh Pourmokhtar

 

 

سال 1355

     این نامه، بنا به ‌درخواست نگارنده و پیشنهاد علی نصیریان که در آن زمان (رییسِ اداره‌یِ برنامه‌هایِ نمایش، معروف به اداره‌یِ تاتر) بود، از سویِ (وزیر فرهنگ و هنر آنروزگار - مهرداد پهلبد) نوشته شد. درپی، نگارنده با چند ماهی بیشتر ماندن در میهن برای به انجام رساندن نمایش (کسب وکارخانم وارن) که در دست داشتم و خود داستانی دارد شنیدنی و دربخش نمایش بدان خواهم پرداخت، رهسپار بریتانیا گردیدم.

 

 

سال 1355

چرا گواهینامه‌یِ زیر را گرفتم ؟

 

     همزمان با دانشکده، در گروه تاترِ مردم به سرپرستی علی نصیریان و در کنار هنرمندان برجسته ای چون انتظامی و تنی چند از بهترین های نمایشگری کار می‌کردم. روزگار خوشی بود، بویژه در دانشگاه بسیار خوش بودیم. داستانش درجای خود خواهد آمد. به هر روی، سر راست بگویم دوستی، مهر، سرخوشی و هم نشینی با خوب رویان و سرشار بودن از شور و سرمستی، رفته رفته جای خود را به آینده نگری، پیشی گرفتن از همدیگر و سر انجام نبرد پیش رو با زندگی را می داد، و این همان رخداد ناخوشایندی بود که ما همشاگردی ها (ورودی های 48) را نیز که زرین و بهترین‌اَش می خواندند (و براستی چنین بود) گرفتار ساخت. بیاد دارم، تنها دانشجویی بودم که با برجسته ترین کانون نمایش کشور و در کنار بزرگانِ نمایش به‌شیوه‌یِ پیمانی کار می‌کردم و ماهیانه دریافت می کردم. به همین روی زمانی را بر سر کار می گذراندم و پیدا است گهگاه دانشکده نبودم همان گونه که آن روزِ ویژه. روزی که نمره می‌دادند. کارگاه بازیگری و استادمان پرویز پرورش بود، نو رسیده‌ای که در آمریکا نمایش آموخته بود و روشی نوین و دوست داشتنی داشت و من که در اندیشه‌ی خود، آمریکا ستیزهم می‌نمودم، چه باک از گفتن، که شیوه‌اَش را می‌پسندیدم و برای همین از شاگردانِ سوگلی او بودم و گواه این گفته گزیده شدنم بود ازسوی وی، برای بازی درنمایشی که آن هنگام برای تلویزیون کارگردانی می‌کرد. به هرروی، آنروز، گاهِ گرفتنِ نمره بود و من در میدان کار زار نبودم، که شیوه‌ی آزاد و شاید آمریکایی استاد گل می‌کند و از همشاگردی ها می‌خواهد که به یکدیگر نمره بدهند. و چه رخ می‌دهد؟ آن‌ها که پهلوی هم‌اند، با هم کنار می‌آیند، و آن که در میدان نیست، سرش بی کلاه می‌ماند. به‌همین سادگی! همشاگردی های بهتر از جان، زمان را نیکو می‌پندارند و نیشَکی برتن بی پدافند همشاگردیِ شاید (هوایی ازنگاه آن ها) فرو می کنند. نمره‌ای به نگارنده می‌دهند که در آن آزمون کله پا شود، و استاد درمی‌یابد که روشِ نوین‌اَش هنوز زمینه‌ی آماده را ندارد و خود بر سر نمره‌ی نگارنده چانه میزند تا آن را به‌اندازه‌ی  نیفتادن بالا ببرد تا داد بی داد نشود. به‌هرروی این‌کردار، میانگین نمره‌ی نگارنده را از مرز (الف) کمی پایین می‌کشد. چیزی که در آن‌هنگام مرا رنجاند. دیرتر، زمانی که رهسپار دیارِ فرنگ برای پژوهش و پیوستن به دانشگاه می‌شدم، پنداشتم که شاید گواهی زیر بکار آید. و اینک چرا این داستان را این‌جا بازگو کردم؟ خواستم با این‌کار، شاید رنجش‌های هرچند ناچیزی که در گذشته، این جا و آنجا، از این و آن داشته ام، پالایش شود. و از سوی دیگر نگاهی باشد به زیر و بالای  روزگار دانشجویی ما!

 

ازراست به چپ ایستاده :

......، علیرضا هدایی، مرضیه برومند، هرمز هدایت، رامین صدیقیان،

سوسن تسلیمی و نشسته : فرید شریفی

 

Standing, Left to Right :

Soosan Taslimi, Faramarz Sedighi, Hormoz Hedayat,

 Marzieh Boroumand, alireza Hodaei. ....

 sitting : Farid Sharifi

 

 

 

هرمز هدایت :  نخستین دیدار بیرون از کشور   پاییز 1355  تا پاییز 1356

 

Hormoz Hedayat : The first visit out of Home country 1976-1977

     هر رخدادی که با آن روبرو می‌شویم، می‌تواند خوراکی برای بازگفتن‌اَش به زبان‌های گوناگون باشد. پیدا است که کسانی چون نگارنده، بانگاه به‌گونه‌یِ سازگار با کارمان بیش از دیگران تشنه‌یِ این‌کار هستیم. از دیگرسو، بازگفتنِ ریزِ داستان، زمانِ بیشتری را نیاز دارد. به‌همین‌روی از شما می‌خواهم برایِ دانستنِ همه‌یِ داستان، با دنبال کردنِ بخش هایی که پیوسته به‌این دیوان هوایی می‌افزایم با نگارنده بمانید. کوتاه سخن این‌که رهسپارِ جزیره‌یِ پر آوازه‌یِ بریتانیا شدم. در آن سرزمین، دوست و همشاگردیِ هنرهایی‌اَم غلامحسین بهرامی(فرزندِ روان‌شاد صادق‌بهرامی، هنرمند نامی و دیرینه) کارهایِ نخستین را روبراه کرده بود. در فرودگاهِ لندن به پیش‌بازِ من آمد و با هم به هِیستینگز Hastings (شهرِ گردشی و کنارِ دریایِ انگلستان)رفتیم. از فردایِ همان‌روز به‌آموزشگاهِ زبان رفتم.  پس از چندی درپِیِ گفت و گویی تلفنی با دوست و همکارم ایرج راد، به(ترکی-Torquay)شهری دیگر در جنوبِ انگلیس که ایرج آنجا به‌سرمی‌برد رفتم. از آنجا باهم به(کاردیف Cardiff)جایی‌که ایرج ازدانشگاه‌اَش پذیرش داشت رهسپارشدیم. درکالجِ زبانِ کاردیف نام‌نویسی کردم. چگونگی‌اَش را دیرتر خواهم‌گفت. به‌هرروی باورنکردنی بود. چون درآنجا، هم‌زمان که زبان فرا می‌گرفتم با(تیاترِشرمن‌- Sherman Theatre) هم در پیوند بودم که بخشی از دانشگاه بود و می‌توانستم برنامه هایِ(رپورتواری)آنان‌را در دو تالارِ(آمفی تیاتر Amphitheatre) و (میدانی Arena) که به گودِ زورخانه می‌مانست، در هفته میان‌گین دو یا سه کار، آن‌هم نه تنها کارهایِ آن سرزمین که از سراسر گیتی، در درازایِ سال و همین‌گونه جشنواره‌هایی را که هرازگاه برپا می‌شد، به‌رایگان ببینم. و از سویِ دیگر، با همه‌یِ این گروه‌ها، درپیوند باشم. هم‌زمان نیز توانستم پذیرش(Post Graduate Course)را برایِ سالِ پس از آن دریافت کنم. ایرج راد همان‌سال دانشجوی آنجا می‌شد. به‌همین‌روی درپایانِ همان‌سالِ آموزشی، پایان نامه‌یِ وی به نام "دیوپری" به‌همراهِ گروهی از دانشجویان ایرانی و چند دانشجویِ بیگانه به‌نمایش درآمد. دیوپری کارِ بزرگ و پیروزی شد. دربخشِ درپیوند با کاردیف، گسترده‌تر به‌آن خواهم‌پرداخت. بنا به‌خواستِ ایرج کار براستی گروهی پیش‌رفت. نگارنده،(طراحی) و بازی را جدا از یاری گروه بر دوش گرفتم. در همین زمان پذیرشِ چند دانشکده‌یِ دیگر هنری را دریافت کردم. یکی هم(تله‌ویزیونِ BBC)بود. که از شما چه‌پنهان هنوز هم افسوس نپیوستن به‌آنجا را می‌خورم. چون انگلیسی‌ها درتلویزیون و ویدیو، همان گونه که درنمایش، کار آمدترینِ جایگاه‌ها را داشتند. ایستگاهِ دیگر آمریکا بود. در تگزاس دوستی داشتم که (کارشناسیِ ارشدِ مدیریت)می‌خواند. دوستیِ نگارنده با اسماعیل متین‌فر، به‌پیش‌تر بازمی‌گشت. از همراهانِ ما در گروهِ پویا بود و پیش‌از آن،(بچه‌محل)، از دانشگاهِ او هم برایِ تاتر پذیرش گرفتم. سپس به کالیفرنیا نزدِ دوست دیگری به نام ایرج طباطبایی که پیش‌تر با متین‌فر، هم‌شاگردی بودند و با هر دو در(مدرسه‌یِ‌عالیِ‌حسابداری به‌عنوانِ مُدَرِسِ‌تاتر)کارکرده بودم رفتم. آنجاهم توانستم چند پذیرش به دست آورم. به UCLA هم سر زدم. آنها به من گفتند سالانه تنها دو دانشجو برای کارگردانی تاتر می‌پذیرند، که آن سال را پرکرده بودند، و من می‌توانستم برای سال پس از آن به دانشگاه بپیوندم. به تگزاس بازگشتم. به‌دانشجویانِ تاتر(دانشگاهِ ایالتیِ شمالِ تگزاس-North Texas State University)پیوستم. هم‌زمان درگیری‌هایِ خیابانی در ایران آغاز شده بود. گزارشِ آن‌را در تله‌ویزیونِ آنجا می‌دیدم. یکی دو هفته بیشتر تاب نیاوردم، و به‌انگلستان بازگشتم. بادانشگاهِ کاردیف، داستان‌را درمیان گذاشتم. آن‌ها پذیرفتند که جایِ مرا برایِ سالِ دیگر، نگه دارند. با سری پرشور به‌میهن بازگشتم.

 

 

Continuation in part 2

دنبا له دربخش 2  

 

1

2

 

نشان ها

پُوسترها

نوشته ها

داوری

آموزش

رسانه ها

سینما

تله ویزیون

تیاتر

شناسنا مه

میزبان

Awards

Posters

Writings

Jury

Teaching

Media

Cinema

Television

Theatre

About me

Home

 

Covered by the Cloud

پُشتِ اَبر